کعبه از راز جهان راز خدا آگاه است
راز ايجاز خدا نقطه ي بسم الله است
کعبه افتاده به پايت سر راهت سرمست
«پيرهن چاک و غزل خوان و صراحي در دست»
کعبه وقتي که در آغوش خودش يوسف ديد
خود زليخا شد و خود پيرهن صبر دريد
کعبه بر سينه ي خود نام تو اي مرد نوشت
قلم خواجه ي شيراز کم آورد، نوشت:
«ناگهان پرده برانداخته اي يعني چه
مست از خانه برون تاخته اي يعني چه»
راز خلقت همه پنهان شده در عين علي ست
کهکشان ها نخي از وصله ي نعلين علي ست
روز و شب از تو قضا از تو قدر مي گويد
«ها عليٌ بشرٌ کيفَ بَشر» مي گويد
اللهم عجل لوليک الفرج