پيام جمعه به اميد ظهور
نه پلکي ميزند عقلم،نه راهي ميرود هوشم
چراغ ِ خسته اي در انتهاي شهر ِ خاموشم
شبيه ِ گنگ حيرانم، همين اندازه مي دانم
نه هشيارم نه سرمستم نه بيدارم نه مدهوشم
به دوشم بار ِ شبهايي و روزاني ست پر حسرت
يکي اين کوزه هاي کهنه را بردارد از دوشم
به چشمم نيش و نوش اين جهان فرقي ندارد هيچ
نه عسرت ميزند نيشم، نه عشرت ميدهد نوشم
سکو تستان فرياد است هر سطر ِ غزل هايم
اشارت هاي پنهـانم، قيـامت هاي خامـوشم
نصيحت هاي واعظ را لبي تر مي کنم امشب
به قدر ِ آتش ِ روز ِ قيـامت ، بـاده مي نـوشم
به ياران اعتمادي نيست از خاطر اگر رفتم
کجايي اي فراموشي؟ تو هم کردي فراموشم
بيا اي آفتابِ مطمئن ، خورشيد ِ پنهاني
که دستِ تو گره وا ميکند از فکر ِمغشوشم