نغمه ی عاشقی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

 

از بهر خدا، اذان مگو

 

در شهرى، مسجدى بود و آن مسجد را مؤذنى که بس ناخوش آواز بود . مسلمانان، او را از گفتن اذان باز مى‏داشتند؛ اما او به اذان خود اعتقادى سخت داشتند و ترک آن را، روا نمى‏شمرد.

روزى در مسجد نشسته بود و وقت نماز را انتظار مى‏کشید تا بر مناره رود، و بانگ اذان در شهر افکند . ناگاه مردى روى به جانب او کرد. نزدش آمد و نشست . گفت: مؤذن این مسجد تویى؟

گفت: آرى .

گفت: هر صبح و ظهر و شام، تو از این مسجد، اذان مى‏گویى؟

گفت: آرى .

گفت: این هدایا، از آن تو است . پس جامه‏اى نو و چندین هدیه دیگر بدو داد. مؤذن گفت: این هدایا از بهر چیست؟

مرد گفت: ما به دین شما نیستیم و آیین دگرى داریم. مرا در خانه دخترى است بالغ و عاقل که چندى است میل اسلام کرده است . هر چه او را نصیحت مى‏گفتم، سود نداشت. عالمان بسیارى از دین خود، نزد او آوردم تا پندش دهند و او را به حجت و موعظه، از اسلام برگردانند؛ سودى نمى‏کرد. چنین بود که تا روزى صداى تو را شنید. از خواهرش پرسید که این صداى نامطبوع چیست و از کجا است که من در همه عمر، چنین آواز زشتى از دیر و کلیسا نشنیده‏ام؟ خواهرش گفت که این بانگ اذان است و اعلام وقت نماز مسلمانان. باورش نیامد . از دیگرى پرسید. او نیز همین را گفت . چون یقین گشتش که این بانگ از مسجد مسلمانان است، از مسلمانى دلش سرد شد . من نیز که پدر اویم از تشویش و عذاب رستم و بر خود واجب کردم که صاحب این بانگ را سپاس‏ها گویم و هدیه‏ها دهم. اگر بیش از این داشتم، بیش از اینت مى‏دادم .- برگرفته از: مولوى، مثنوى معنوى، دفتر پنجم، ابیات 3390 3367 .مولوى در ادامه این حکایت مى‏گوید: ایمان بسیارى از مسلمانان، همچون بانگ آن مؤذن است که اساس دین را سست مى‏کند و نامسلمانان را به اسلام بى‏رغبت و بى‏اعتنا مى‏کند.

هست ایمان شما، زرق و مجاز راهزن همچون که آن بانگ نما ?


[ پنج شنبه 89/5/7 ] [ 11:51 صبح ] [ دانشجوی ریاضی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 21
بازدید دیروز: 100
کل بازدیدها: 840243