نغمه ی عاشقی | ||
از بهر خدا، اذان مگو
در شهرى، مسجدى بود و آن مسجد را مؤذنى که بس ناخوش آواز بود . مسلمانان، او را از گفتن اذان باز مىداشتند؛ اما او به اذان خود اعتقادى سخت داشتند و ترک آن را، روا نمىشمرد. روزى در مسجد نشسته بود و وقت نماز را انتظار مىکشید تا بر مناره رود، و بانگ اذان در شهر افکند . ناگاه مردى روى به جانب او کرد. نزدش آمد و نشست . گفت: مؤذن این مسجد تویى؟ گفت: آرى . گفت: هر صبح و ظهر و شام، تو از این مسجد، اذان مىگویى؟ گفت: آرى . گفت: این هدایا، از آن تو است . پس جامهاى نو و چندین هدیه دیگر بدو داد. مؤذن گفت: این هدایا از بهر چیست؟ مرد گفت: ما به دین شما نیستیم و آیین دگرى داریم. مرا در خانه دخترى است بالغ و عاقل که چندى است میل اسلام کرده است . هر چه او را نصیحت مىگفتم، سود نداشت. عالمان بسیارى از دین خود، نزد او آوردم تا پندش دهند و او را به حجت و موعظه، از اسلام برگردانند؛ سودى نمىکرد. چنین بود که تا روزى صداى تو را شنید. از خواهرش پرسید که این صداى نامطبوع چیست و از کجا است که من در همه عمر، چنین آواز زشتى از دیر و کلیسا نشنیدهام؟ خواهرش گفت که این بانگ اذان است و اعلام وقت نماز مسلمانان. باورش نیامد . از دیگرى پرسید. او نیز همین را گفت . چون یقین گشتش که این بانگ از مسجد مسلمانان است، از مسلمانى دلش سرد شد . من نیز که پدر اویم از تشویش و عذاب رستم و بر خود واجب کردم که صاحب این بانگ را سپاسها گویم و هدیهها دهم. اگر بیش از این داشتم، بیش از اینت مىدادم .- برگرفته از: مولوى، مثنوى معنوى، دفتر پنجم، ابیات 3390 3367 .مولوى در ادامه این حکایت مىگوید: ایمان بسیارى از مسلمانان، همچون بانگ آن مؤذن است که اساس دین را سست مىکند و نامسلمانان را به اسلام بىرغبت و بىاعتنا مىکند. هست ایمان شما، زرق و مجاز راهزن همچون که آن بانگ نما ? [ پنج شنبه 89/5/7 ] [ 11:51 صبح ] [ دانشجوی ریاضی ]
[ نظرات () ]
|
||
[ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |