نغمه ی عاشقی | ||
(بسم الله الرحمن الرحیم) 18- توسّل امام باقر (علیه السّلام) به حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) حضرت امام محمّد باقر (علیه السّلام) هرگاه تب، طاقتش را می ربود، آب خنکی طلب می کرد و وقتی که آب به دستش می رسید و جرعه ای از آن را می نوشید، لحظه ای از نوشیدن باز می ماند و سپس با صدای بلند به حدّی که بیرون خانه نیز شنیده می شد از ته دل، مادرش حضرت زهرا (علیهاالسّلام) را صدا می کرد و می فرمود: «فاطمه! ای دختر رسول خدا!» و بدین گونه خود را از سوز تب نجات می داد و بر خویش مرهمی می نهاد و جان و روح خود را با یاد محبوب و توسّل به آن حضرت، آرام و عطرآگین می نمود.(1)
19- توسّل امام جواد (علیه السّلام) به حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) امام جواد (علیه السّلام) هر روز، هنگام زوال به «مسجد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)» رفته و پس از سلام و صلوات بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به سراغ خانه ی مادرش حضرت زهرا (علیهاالسّلام) که در همان نزدیکی قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است، می رفت و کفش ها را درآورده و با نهایت ادب و خضوع داخل خانه شده و در آنجانماز و دعا می خواند و دقایقی طولانی به عبادت مشغول می شد و هرگز دیده نشد به زیارت رسول (صلی الله علیه و آله و سلم) برود و سراغ مادرش را نگیرد.(2) 20- توسّل ابوطالب (علیه السّلام) به حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) قبل از تولّد امام علی (علیه السّلام) در «مکّه» زلزله ی شدیدی رخ داد؛ به طوری که سنگ های بزرگ از «کوه بلقیس» جدا شده و به پایین پرتاب می شد. حضرت ابوطالب (علیه السّلام) بر بلندی آمد و گفت: 21- ارادت امام رضا (علیه السّلام) به حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) یکی از فضلای حوزه که مشکل بزرگی برایش پیش آمده بود، برای زیارت و توسّل به حضرت امام رضا (علیه السّلام) عازم حرم می شود. از قضا به علّامه طباطبایی بر می خورد که ایشان هم عازم حرم است. به طرفش رفته و با چشمی پر اشک و دلی پرسوز از ایشان می خواهد تا دعایی به او بیاموزد که حاجتش روا شود. 22- شفای بیماری صعب العلاج یکی از علما می گوید: 23- نزول مائده از بهشت با دعای حضرت فاطمه (علیهاالسّلام) بانو طیّبه، همسر سیّد حیدر(از اعیان علمای شیعه بوده) زنی پرهیزکار و نیک سرشت بود که ماه رجب، شعبان و رمضان را روزه می گرفت. یکی از شب های رجب، مهمانان، بی خبر بر آنها وارد شدند. آن بانوی محترمه به واسطه ی اشتغال زیاد پذیرایی، از افطار باز ماند. روزه اش را با آب باز کرد و قدری غذا برای سحر خود نگاه داشت. یکی از همسایگان مستمند که جز از این خانواده سؤال نمی کرد، به در خانه آمد و تقاضای خوراک نمود. سیّده به اطّلاع از فقر او، غذای خود را به او داد و نماز شب را خواند. مقداری آب خورد و در اتاق را بسته، چراغ را روشن گذاشت و خوابید. هنوز نخوابیده بود که دید دو زن وارد شدند. یکی کوچک تر است؛ امّا مقامش والاتر است. بالای سر او نشستند و آن کوچک تر فرمود: 24- مسلمان شدن به برکت نام فاطمه (علیهاالسّلام) یکی از ذاکران نقل کرده: 25- کرامتی از حضرت فاطمه زهرا (علیهاالسّلام) در «عبّاس آباد هند» جمعی از شیعیان در ایّام عاشورای حسینی جمع شدند که شبیه حضرت عبّاس (علیهاالسّلام) بسازند. شخصی که رشید و تنومند باشد، نیافتند تا آنکه جوانی را پیدا کردند که پدرش از دشمنان اهل بیت (علیهم السّلام) بود. [ یکشنبه 94/12/16 ] [ 11:24 عصر ] [ دانشجوی ریاضی ]
[ نظرات () ]
باسمه تعالی
زندگینامه حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) [ پنج شنبه 94/12/13 ] [ 2:13 عصر ] [ دانشجوی ریاضی ]
[ نظرات () ]
محمدرضا شاه در سالهای آخر با اعتراضات گستردهای از سوی مردم مواجه بود. او برای فائق آمدن بر این مشکل، از افراد مختلف در پست نخستوزیری استفاده کرد که هیچکدام در آرام کردن مردم موفق نبودند. به همین جهت، در حالیکه بازگشت دوبارهی به ایران را در سر میپروراند، در 26 دیماه 1357 از کشور فرار کرد.[1]
فرار محمدرضا شاه در حالی صورت میگرفت که در سالهای آخر سلطنت، متوجه سقوط پرشتاب حکومت خود نبود. وقایعی که در سالهای آخر سلطنت اتفاق افتاد حکومت شاه را به سرنگونی نزدیکتر میکرد؛ اما افزایش درآمدهای نفتی، توسعه و بهبود رابطه با همسایگان خود از جمله عراق، حمایت رسانههای غربی و همچنین حمایت دولت آمریکا از رژیم ایران (در مواردی نظیر، مبادلهی تجهیزات نظامی و اطلاعاتی پیشرفته، همکاری اطلاعاتی میان سازمان اطلاعات و امنیت کشور با سازمانهای اطلاعاتی غربی و...) مانع از آن میشدند که محمدرضا درک درستی از وضع ایران داشته باشد. بههمین جهت او در سیاستهای اقتصادی، فرهنگی، نظامی خود تا آنجا پیش رفت که دیگر راه برگشتی برای خود باقی نگذاشت.
سقوط و فرار شاه را میتوان از منظرهای مختلف مورد بررسی قرار داد. بدیهی است که بررسی همهی آن جوانب در یک مقاله نه مطلوب است و نه شدنی. بههمین جهت سعی برآنست با تاکید بر یک جنبه (سقوط نظام شاهنشاهی و فرار شاه از منظر الگوی رفتاری در دو حوزهی فردی و نهادی) پاسخی به چرایی «سقوط و فرار» داده شود. شاه به جهت الگوی تربیتی خاصی که داشت، در حوزهی رفتاری بهگونهای ظاهر میشد که متناسب با اقتضائات فرمانروای سیاسی نبود؛ بدین صورت که تمایلی به رویارویی با واقعیات سیاسی و اجتماعی نداشت و به همین جهت از رفتارهای متملقانه و چاپلوسانه به شدت استقبال میکرد. چنین روحیهای که تا مرز جنون در افکار، آراء و عملکرد ایشان رسوخ داشت، مهمترین مقدمات فرار ایشان را فراهم میساخت.
در راستای ساماندهی بحث ابتدا به سالهای آخر سلطنت و چگونگی ناکامی حکومت در فرونشاندن اعتراضات مردمی اشاره خواهد شد و در ادامه با اشاره به ویژگیهای رفتاری «شاه» و «نهاد دربار» به چرایی تشدید گسست میان شاه و ملت پرداخته خواهد شد.
سالهای آخر حکومت محمدرضا شاه
1. حکومت نظامی آموزگار:
محمدرضا شاه در سالهای آخر حکومت خود با اعتراضهای رو به افزایش تودهی مردم مواجه بود. او بهجای پاسخ به خواستههای مردمی و تقویت پایههای اجتماعی حکومت خود، همواره سعی داشت بیش از گذشته نظر مساعد آمریکا را جلب کند. بدین جهت بعد از روی کار آمدن کارتر در سال 1977م، بهمنظور جلب رضایت وی، دولت سیزدهی سالهی هویدا را تغییر داد و جمشید آموزگار تحصیل کردهی امریکا را به صدارت گماشت و سپس راهی آمریکا شد. تظاهرات انبوه مخالفان هنگام ورود او به کاخ سفید که موجب پرتاب گاز اشکآور از طرف پلیس شد،[2] آغاز ناخوشآیندی برای این سفر بود. شاه در همان دیدار نخستین با رییسجمهور جدید امریکا بهگونهای متعهد شد خواستهای آمریکا را برآورده کند که جای هیچ گله و شکایتی برای امریکاییها باقی نگذاشت.[3] بدین جهت وی در بازگشت به ایران، اعتماد بهنفس خود را باز یافته و بار دیگر با خیال راحت بر اریکهی سلطنت تکیه زد. ولی مشکلات اقتصادی و نابسامانیهای ناشی از ریخت و پاشهای گذشته از یک طرف و تشدید مخالفتها با حکومت خودکامه و مفاسد و مشکلات ناشی از آن، روند نهضت اسلامی و اعتراضات را در جامعه بهگونهای شدت بخشید که مهار آن روزبهروز دشوارتر میشد. سرانجام آموزگار پس از گسترش اعتراضات در سطح کشور خاصه بعد از واقعهی سینما رکس آبادان عملا ناتوانی خود را در سامان دادن به اوضاع کشور اثبات و جای خود را به دولت جعفر شریف امامی با عنوان «دولت آشتی ملی» داد.
2. دولت آشتی ملی شریف امامی:
شریف امامی از مهرههای دستنشاندهی انگلیس بود و در اعمال خود سعی در جلب نظر انگلیس داشت. دولت «آشتی ملی» نیز علیرغم انجام کارهایی نظیر الغاء تقویم شاهنشاهی، بستن کازیوها و برچیدن قمارخانهها[4] و... نتوانست اوضاع سیاسی را سروسامان دهد و در حالیکه هنوز 15 روز از تشکیل دولت آشتی ملی نگذشته بود؛ یکی از بزرگترین فجایع تاریخ انقلاب در میدان ژالهی سابق روی داد و هزاران نفر در روز 17 شهریور به خون خود غلطیدند.[5]
3. دولت نظامی ازهاری:
حرکت بعدی شاه، تشکیل دولت نظامی به نخستوزیری ازهاری (رئیس ستاد ارتش) بود. ازهاری از عناصر افراطی ارتش محسوب میگردید. با روی کار آمدن دولت نظامی کلیهی مطبوعات و دانشگاهها تعطیل شد و دفاتر روزنامهها به اشغال نظامیان درآمد. بهنظر میرسید چند روز پس از دولت جدید ازهاری آرامشی نسبی برقرار شود. بدین جهت شاه دستور داد که نظامیان بر روی مردم شلیک نکنند. مردم نیز از این وضعیت در جهت افزایش تظاهرات خود استفاده کردند و اوضاع را دوباره نا آرام کردند. حکومت نظامی ازهاری نیز راه به جائی نبرد. با آغاز محرم و با الهام از قیام امام حسین(ع) شور جدیدی در مردم پدید آمد. شتاب حرکت مردم دوچندان شد. در بسیاری از شهرها تظاهرکنندگان با کفن به خیابانها ریختند.[6]
4. شاپور بختیار:
شاه پس از ناکامی دولت نظامی ازهاری، به ناچار برای خروج از بنبستی که در آن گرفتار شده بود به رهبران جبههی ملی روی آورد. شاه قبل از همه دکتر غلامحسین صدیقی را برای مقام نخستوزیری در نظر گرفت. دکتر صدیقی پس از یک هفته مطالعه و مشورت پاسخ رد داد[7] و شاه از شاپور بختیار دعوت کرد. بختیار این پیشنهاد را بهشرط «گرفتن اختیار کامل و خروج شاه از کشور بعد از رأی اعتماد مجلسین به دولت» پذیرفت. شاه ناگزیر تمام شرائط را پذیرفت و در 26 دی ماه 1357 در حالیکه کسالت و ناراحتی مزاج را بهانه قرار داده بود، بههمراه همسر خود از فرار کرد[8] تا به تصور خویش آتش افروخته از خشم تودهها را تخفیف دهد. حکومت 27 روزهی بختیار آخرین مرحلهی سیر حوادثی بود که به سقوط سلطنت 37 سالهی محمدرضا پهلوی انجامید. در این دوران تظاهرات، اعتصابات و ویرانیها به اوج خود رسیده بود.
ویژگیهای رفتاری شاه و دربار
الف: ویژگیهای رفتاری و روانی شاه:
1. روحیهی دیکتاتوری:
محمدرضا در خانوادهای پرورش یافته بود که روح دیکتاتوری بر آن حکمفرما بود. این مسئله، تاثیر مهمی در چگونگی شکلگیری شخصیت وی داشت. جریان داشتن روح دیکتاتوری بدین معناست که یک نفر «مطلقالعنان» حکومت میکند و اختیار تام و مطلق دارد. هموست که معیار حق و باطل است. خواستها، تمایلات، افکار و عقاید جامعه باید در جهتی باشد که او میخواهد.[9] در چنین محیطی همواره ترس و وحشت بر افراد غلبه دارد و از محبت و احساس امنیت خبری نیست.[10] بزرگ شدن محمدرضا در چنین محیطی، با الگوی تربیتی رضاخان، باعث شد که او نیز یک دیکتاتور شود؛ نسبت به زیردست، خشن و بیرحم باشد و نسبت به بالادست، کاملا تمکین نماید.
2. عدم اعتماد به نفس:
یکی دیگر از ویژگیهای رفتاری محمدرضا شاه که نقش عمدهای در سقوط سلطنتش داشت، «نداشتن اعتماد به نفس» بود. پژوهشگرانی نظیر «ماروین زونیس» که به تحقیق در میان احوالات شخصی وی پرداختهاند، معتقدند که محمدرضا شاه به سبب اینکه دوران کودکی و نوجوانی خود را در محیطی زنانه سپری کرد و سپس از دوران جوانی به بعد در کنار پدری دیکتاتور و مستبد قرار گرفت، به لحظ شخصیتی، فردی کاملا مردد و فاقد اعتماد به نفس بار آمده بود. رفتار رضاخان با محمدرضا بهگونهای بود که مدام برای اشتباهاتش او را ملامت میکرده و با خشونت از تکرار اشتباه منعش میساخته است. چنین برخوردی در مقابل اشتباههای کودکانهی محمدرضا او را دچار گیجی و بلاتکلیفی و عدم اعتماد به نفس میکرد، بهگونهای که نمیدانست چه کاری اشتباه و چه کاری درست است.[11] چنین ویژگیای در محمدرضا شاه باعث شده بود او فردی فاقد اراده و قدرت لازم برای تصمیمگیری صحیح در مسائل مهم کشور باشد.
3. خودشیفتگی مزمن:
یکی از امراض روانی شاه خویشتنپرستی و عشق بیاندازه به شخص خود بود. در روانشناسی از این مرض با عنوان «نارسیزیسم» یاد میکنند.[12] شخصی که به این بیماری مبتلا است اگر از شدت بیماری مشرف به مرگ هم باشد، بهمحض اینکه به دروغ به او بگویند که مردم به او عشق میورزند و شیفته و فریفته او هستند، بهبود یافته و از بستر بر میخیزد. محمدرضا در سالهای آخر حکومتش تلاش زیادی کرد تا خود را فرمانروایی دانا و قدرتمند نشان دهد. برگزاری مراسمهای باشکوه متعدد، اظهارات اقتدارطلبانه و متعدد او در زمینهی کلیهی جنبههای زندگی ایرانیان، جملگی اجزایی از ارائهی چنین تصویری بود که او از خود داشت.[13] این توهمات عظمتگرایانه از سوی محمدرضا باعث میشد که اطرافیان وی از ارائهی گزارشهای واقعی مملکت برحذر باشند و با گزارشهای غیرواقعی از اوضاع مملکت، به تملق و چاپلوسی از شخص شاه بپردازند.
4. بیاعتقادی مذهبی:
محمدرضا، تحت تاثیر عواملی نظیر، تربیت خانوادگی و تحصیل در غرب به شدت فردی بیاعتقاد به مذهب شده بود. از این رو، بدون ملاحظه به فرهنگ مذهبی جامعهی ایران، بیمحابا مشروب میخورد و با زنان بیشمار، ارتباط داشت و خانواده و اطرافیانش، غرق در فساد بودند. او تقویم اسلامی را به تاریخ شاهنشاهی تغییر داد و کارهای ضدمذهبی دیگری انجام داد که همه از روحیهی بیاعتقادی و ضدیت او با اسلام، حکایت دارد.
فرح پهلوی در مورد اعتقادات مذهبی محمدرضا شاه میگفت: "شاه، اعتقادات مذهبی نداشتند و بهخصوص در این سالهای آخر حکومتشان، مرتبا مورد مدح و چاپلوسی قرار میگرفتند و بهشدت، بیدین شده بودند و حتی بدشان نمیآمد که توصیهی امیرعباس هویدا را بهکار ببندند [هویدا از شاه خواسته بود تا رسمیت دین اسلام را لغو و به بهاییان اجازهی فعالیت گسترده بدهد]؛ اما از مردم، به شدت میترسیدند و وحشت داشتند که مردم علیه ایشان دست به شورش بزنند. بههمین خاطر، از هویدا خواستند تا دولت در خفا، وسیلهی رشد بهاییان را فراهم کند."[14] مشاهدهی چنین روحیهای از شاه، نقش بهسزایی در گسست و جدایی جامعه از سیستم سیاسی داشت.
5. فساد اخلاقی:
یکی از شاخصههای عمدهی رفتاری محمدرضا شاه را باید فساد اخلاقی و هوسرانی او دانست. محمدرضا شاه در فساد اخلاقی، حد و مرزی نمیشناخت و اصول اخلاقی را رعایت نمیکرد. دربار او دائم محل رفت و آمد فواحش خارجی و معشوقههای داخلی بود. گرچه شخصیتهای پیرامونی محمدرضا شاه (مادر،[15] خواهران،[16] وزیر دربار و دوستان او) نقش بهسزایی در زمینهسازی فساد جنسی شاه داشتند؛ اما عامل اصلی شخصیت خود شاه بود. در اثر این فساد اخلاقی هزینههای گزافی را نیز از بیتالمال هزینه میکرد.[17]
ب: ویژگیهای رفتاری دربار:
یکی از عوامل بروز نارضایتی گستردهی مردم از رژیم، ویژگیهای رفتاری ناپسندی بود که در ساختار سیاسی کشور نهادینه شده بود. بروز و ظهور چنین ویژگیهایی از سوی مسئولین حکومتی در صحنهی سیاسی _ اجتماعی کشور، موجبات جدایی هرچه بیشتر حکومت از بدنهی اجتماع را فراهم میکرد.
ذیلا به مظاهری از این ویژگیهای رفتاری که میتوان از آنها با عنوان «فساد رفتاری» یاد کرد، در یکی از نهادهای مهم ساختار حکومت پهلوی یعنی «نهاد دربار» پرداخته خواهد شد.
1. اشرافیت و بیاعتنایی به مردم:
خصلت اشرافیت و اشرافیگری یکی از ویژگیهای عمدهای بود که در ساختار سیاسی کشور بهصورت امری کاملا پسندیده نهادینه شده بود. اشرافیگری بیماری عمومی دربار بود. خود شاه بیشتر از همه به این بیماری مبتلا بود. او از خود چنان اسطورهای میساخت که گویی دستگاه آفرینش او را برای رهبری و مدیریت مردم آفریده است. در سایهی خصلت اشرافیت دربار بود که دیگر ویژگیهای رفتاری نظیر «بیاعتنایی» و «تحقیر مردم» بروز پیدا میکرد.
شاه در اثر بیاعتنایی به مردم ایران حاضر نبود حتی در سادهترین کارها به آنها اعتماد کند. بهعنوان نمونه وی در بیماریهای پیش پا افتادهای نظیر دندان درد از پزشکان ایرانی استفاده نمیکرد، بلکه از یک دندانپزشک سوییسی در دربار استفاده میکرد.[18] شاه معتقد بود که اگر آثار تمدنی در مردم ایران دیده میشود از برکت خاندان پهلوی است. او میگفت: «مردم ایران از معدود ملل عقبافتادهی جهان بودند که حتی عادت به شست و شوی دست و صورت خود را نداشتند و این پدرش رضاخان بود که مردم را به شستن دست و صورت و نظافت شخصی عادت داد.»[19] چنین نگاهی به مردم اختصاص به شاه نداشت بلکه دربار عموما چنین نظری نسبت به مردم ایران داشتند و از ابراز آن نیز ابائی نداشتند. بهعنوان نمونه مادر شاه، مردم ایران را مردمی «حسود»[20] و «مذبذب» میدانست که حتی حکومت کردن بر آنها افتخار به حساب نمیآید.[21] و یا اینکه فرح در یک اظهارنظری نسبت به مردم جنوب تهران آنها را «کمتر از حیوان میدانست.»[22]
2. چاپلوسی و تملق:
خصلت دیگری که بر حوزهی رفتاری دربار سایه انداخته بود و سقوط رژیم را شدت بیشتری میبخشید چاپلوسی و تملق بود. گاهی وقتها چاپلوسی در دربار چنان شدت میگرفت که هر کدام از اطرافیان سعی میکرد از رقیب خود سبقت بگیرد. چاپلوسی چنان تبدیل به یک ارزش شده بود که گاه از شخص شاه میگذشت و نسبت به نزدیکان شاه، ملکه، ملکه مادر، بچهها و حتی سگ شاه هم میرسید. فرهنگ چاپلوسی حلقهای از تملقگویانی را تربیت میکرد که تنها مطالب مورد پسند را طرح میکردند نه واقعیتها را.
3. فساد اخلاقی دربار:
فساد اخلاقی یکی از خصوصیتهای رفتاری دربار بود که علیرغم ضدیت کامل با فرهنگ عمومی جامعه، به صورت آزاد در عرصهی جامعه از سوی دربار به نمایش گذاشته میشد و حد و مرزی نمیشناخت.[23] رفتار جنونآمیز درباریان، مادر، خواهران و زن شاه در حوزهی فساد اخلاقی صفحات زیادی از تاریخ دورهی پهلوی را به خود اختصاص داده است.
جمعبندی و نتیجهگیری
محمدرضا شاه که در سالهای آخر با اعتراضات گستردهای از سوی مردم مواجه بود، از مکانیزمهای مختلفی همچون «نخستوزیرهای متعدد»، «گزینههای نظامی» و... استفاده نمود که در عمل هیچ یک از این تکنیکهای سیاسی در آرام کردن مردم موفق نبودند. به همین جهت ناظران سیاسی به این جمعبندی رسیدند که با حضور شاه در ا یران، اوضاع آرام نمیگیرد و شاه باید از مملکت (ولو بهطور موقتی) برود.[24] بدین جهت شاه از کشور خارج شد تا زمانیکه اوضاع آرام شد به ایران برگردد. در راستای پاسخ به علت سقوط و فرار شاه، به ویژگیهای رفتاری شاه و دربار اشاره شد و بیان شد که مجموع این ویژگیها نقش تعیینکنندهای در جدایی و گسست هرچه بیشتر دولت از مردم داشت. گسستی که نهایتا منجر به سقوط و فرار شاه شد.
[1]. مدنی، جلالالدین؛ تاریخ سیاسی معاصر ایران، قم، انتشارات اسلامی (وابسته به جامعهی مدرسین حوزهی علمیهی قم)، 1387، ج 2، چ پانزدهم، صص 427-429.
[2] . نجاتی، غلامرضا، تاریخ سیاسی بست و پنج ساله ایران (از کودتا تا انقلاب)، تهران، موسسهی خدمات فرهنگی رسا، 1373،ج2 ، چ چهارم، ص 48.
[3] . همان، ص 53.
[4] . همان، ص 82.
[5] . مدنی، جلالالدین؛ پیشین، ص 350.
[6] موحد، ا.هـ؛ دو سال آخر رفرم تا.... انقلاب بضمیمه انقلاب و امریکا، تهران، انتشارات امیرکبیر، 1363، چاپ اول، ص 233.
[7] . نجاتی، غلامرضا؛ پیشین، صص 231-235.
[8] . همان، صص 313-314.
[9] . طاهری، ابوالقاسم؛ اصول علم سیاست (رشتهی علوم اجتماعی)، تهران، انتشارات دانشگاه پیام نور، 1386، چ هفدهم، ص 118.
[10] . شریعتمداری، علی؛ روانشناسی تربیتی, اصفهان، انتشارات مشعل، 1364، چ اول، ص216.
[11] . فراهانی، حسن؛ روانشناسی شخصیت شاه، (گردآوری شده در مجموعه مقالات نخستین همایش بررسی علل فروپاشی سلطنت پهلوی)، تهران، موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1384، چ اول، ص 691.
[12] . همان، ص 697.
[13] . همان، ص 701.
[14]. همان، ص 691.
[16]. علم، امیراسدالله؛ گفتوگوهای من با شاه (خاطرات محرمانه امیراسدالله علم)، تهران، طرح نو، 1371، ج2، چ اول، ص 683. (علم میگوید شمس و اشرف که از نقطه ضعف شاه آگاهی داشتند دختران زیبا را به او معرفی میکردند و به کاخ میآوردند.)
[17]. فردوست، حسین؛ ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، خاطرات ارتشبد سابق حسین فردوست، تهران، انتشارات اطلاعات، 1370، ج1، ص 209.
[18] . علم، امیراسدالله؛ پیشین، ص 108
[19] . دیبا، فریده؛ دخترم فرح، ترجمهی الهه رئیس فیروز، تهران، نشر به آفرین، چ اول، ص 338.
[20] .پهلوی، تاجالملوک؛ پیشین، ص 392.
[21] . همان، ص 332.
[22] . شهبازی، علی؛ محافظ شاه (خاطرات علی شهبازی)، تهران، اهل قلم، 1377، چ اول، ص 234.
[23] . مدنی، جلال الدین؛ پیشین، ص 157.
[24] . نجاتی، غلامرضا؛ پیشین، ص 312.
[ شنبه 94/10/26 ] [ 11:35 عصر ] [ دانشجوی ریاضی ]
[ نظرات () ]
محمدرضا شاه در سالهای آخر با اعتراضات گستردهای از سوی مردم مواجه بود. او برای فائق آمدن بر این مشکل، از افراد مختلف در پست نخستوزیری استفاده کرد که هیچکدام در آرام کردن مردم موفق نبودند. به همین جهت، در حالیکه بازگشت دوبارهی به ایران را در سر میپروراند، در 26 دیماه 1357 از کشور فرار کرد.[1]
فرار محمدرضا شاه در حالی صورت میگرفت که در سالهای آخر سلطنت، متوجه سقوط پرشتاب حکومت خود نبود. وقایعی که در سالهای آخر سلطنت اتفاق افتاد حکومت شاه را به سرنگونی نزدیکتر میکرد؛ اما افزایش درآمدهای نفتی، توسعه و بهبود رابطه با همسایگان خود از جمله عراق، حمایت رسانههای غربی و همچنین حمایت دولت آمریکا از رژیم ایران (در مواردی نظیر، مبادلهی تجهیزات نظامی و اطلاعاتی پیشرفته، همکاری اطلاعاتی میان سازمان اطلاعات و امنیت کشور با سازمانهای اطلاعاتی غربی و...) مانع از آن میشدند که محمدرضا درک درستی از وضع ایران داشته باشد. بههمین جهت او در سیاستهای اقتصادی، فرهنگی، نظامی خود تا آنجا پیش رفت که دیگر راه برگشتی برای خود باقی نگذاشت.
سقوط و فرار شاه را میتوان از منظرهای مختلف مورد بررسی قرار داد. بدیهی است که بررسی همهی آن جوانب در یک مقاله نه مطلوب است و نه شدنی. بههمین جهت سعی برآنست با تاکید بر یک جنبه (سقوط نظام شاهنشاهی و فرار شاه از منظر الگوی رفتاری در دو حوزهی فردی و نهادی) پاسخی به چرایی «سقوط و فرار» داده شود. شاه به جهت الگوی تربیتی خاصی که داشت، در حوزهی رفتاری بهگونهای ظاهر میشد که متناسب با اقتضائات فرمانروای سیاسی نبود؛ بدین صورت که تمایلی به رویارویی با واقعیات سیاسی و اجتماعی نداشت و به همین جهت از رفتارهای متملقانه و چاپلوسانه به شدت استقبال میکرد. چنین روحیهای که تا مرز جنون در افکار، آراء و عملکرد ایشان رسوخ داشت، مهمترین مقدمات فرار ایشان را فراهم میساخت.
در راستای ساماندهی بحث ابتدا به سالهای آخر سلطنت و چگونگی ناکامی حکومت در فرونشاندن اعتراضات مردمی اشاره خواهد شد و در ادامه با اشاره به ویژگیهای رفتاری «شاه» و «نهاد دربار» به چرایی تشدید گسست میان شاه و ملت پرداخته خواهد شد.
سالهای آخر حکومت محمدرضا شاه
1. حکومت نظامی آموزگار:
محمدرضا شاه در سالهای آخر حکومت خود با اعتراضهای رو به افزایش تودهی مردم مواجه بود. او بهجای پاسخ به خواستههای مردمی و تقویت پایههای اجتماعی حکومت خود، همواره سعی داشت بیش از گذشته نظر مساعد آمریکا را جلب کند. بدین جهت بعد از روی کار آمدن کارتر در سال 1977م، بهمنظور جلب رضایت وی، دولت سیزدهی سالهی هویدا را تغییر داد و جمشید آموزگار تحصیل کردهی امریکا را به صدارت گماشت و سپس راهی آمریکا شد. تظاهرات انبوه مخالفان هنگام ورود او به کاخ سفید که موجب پرتاب گاز اشکآور از طرف پلیس شد،[2] آغاز ناخوشآیندی برای این سفر بود. شاه در همان دیدار نخستین با رییسجمهور جدید امریکا بهگونهای متعهد شد خواستهای آمریکا را برآورده کند که جای هیچ گله و شکایتی برای امریکاییها باقی نگذاشت.[3] بدین جهت وی در بازگشت به ایران، اعتماد بهنفس خود را باز یافته و بار دیگر با خیال راحت بر اریکهی سلطنت تکیه زد. ولی مشکلات اقتصادی و نابسامانیهای ناشی از ریخت و پاشهای گذشته از یک طرف و تشدید مخالفتها با حکومت خودکامه و مفاسد و مشکلات ناشی از آن، روند نهضت اسلامی و اعتراضات را در جامعه بهگونهای شدت بخشید که مهار آن روزبهروز دشوارتر میشد. سرانجام آموزگار پس از گسترش اعتراضات در سطح کشور خاصه بعد از واقعهی سینما رکس آبادان عملا ناتوانی خود را در سامان دادن به اوضاع کشور اثبات و جای خود را به دولت جعفر شریف امامی با عنوان «دولت آشتی ملی» داد.
2. دولت آشتی ملی شریف امامی:
شریف امامی از مهرههای دستنشاندهی انگلیس بود و در اعمال خود سعی در جلب نظر انگلیس داشت. دولت «آشتی ملی» نیز علیرغم انجام کارهایی نظیر الغاء تقویم شاهنشاهی، بستن کازیوها و برچیدن قمارخانهها[4] و... نتوانست اوضاع سیاسی را سروسامان دهد و در حالیکه هنوز 15 روز از تشکیل دولت آشتی ملی نگذشته بود؛ یکی از بزرگترین فجایع تاریخ انقلاب در میدان ژالهی سابق روی داد و هزاران نفر در روز 17 شهریور به خون خود غلطیدند.[5]
3. دولت نظامی ازهاری:
حرکت بعدی شاه، تشکیل دولت نظامی به نخستوزیری ازهاری (رئیس ستاد ارتش) بود. ازهاری از عناصر افراطی ارتش محسوب میگردید. با روی کار آمدن دولت نظامی کلیهی مطبوعات و دانشگاهها تعطیل شد و دفاتر روزنامهها به اشغال نظامیان درآمد. بهنظر میرسید چند روز پس از دولت جدید ازهاری آرامشی نسبی برقرار شود. بدین جهت شاه دستور داد که نظامیان بر روی مردم شلیک نکنند. مردم نیز از این وضعیت در جهت افزایش تظاهرات خود استفاده کردند و اوضاع را دوباره نا آرام کردند. حکومت نظامی ازهاری نیز راه به جائی نبرد. با آغاز محرم و با الهام از قیام امام حسین(ع) شور جدیدی در مردم پدید آمد. شتاب حرکت مردم دوچندان شد. در بسیاری از شهرها تظاهرکنندگان با کفن به خیابانها ریختند.[6]
4. شاپور بختیار:
شاه پس از ناکامی دولت نظامی ازهاری، به ناچار برای خروج از بنبستی که در آن گرفتار شده بود به رهبران جبههی ملی روی آورد. شاه قبل از همه دکتر غلامحسین صدیقی را برای مقام نخستوزیری در نظر گرفت. دکتر صدیقی پس از یک هفته مطالعه و مشورت پاسخ رد داد[7] و شاه از شاپور بختیار دعوت کرد. بختیار این پیشنهاد را بهشرط «گرفتن اختیار کامل و خروج شاه از کشور بعد از رأی اعتماد مجلسین به دولت» پذیرفت. شاه ناگزیر تمام شرائط را پذیرفت و در 26 دی ماه 1357 در حالیکه کسالت و ناراحتی مزاج را بهانه قرار داده بود، بههمراه همسر خود از فرار کرد[8] تا به تصور خویش آتش افروخته از خشم تودهها را تخفیف دهد. حکومت 27 روزهی بختیار آخرین مرحلهی سیر حوادثی بود که به سقوط سلطنت 37 سالهی محمدرضا پهلوی انجامید. در این دوران تظاهرات، اعتصابات و ویرانیها به اوج خود رسیده بود.
ویژگیهای رفتاری شاه و دربار
الف: ویژگیهای رفتاری و روانی شاه:
1. روحیهی دیکتاتوری:
محمدرضا در خانوادهای پرورش یافته بود که روح دیکتاتوری بر آن حکمفرما بود. این مسئله، تاثیر مهمی در چگونگی شکلگیری شخصیت وی داشت. جریان داشتن روح دیکتاتوری بدین معناست که یک نفر «مطلقالعنان» حکومت میکند و اختیار تام و مطلق دارد. هموست که معیار حق و باطل است. خواستها، تمایلات، افکار و عقاید جامعه باید در جهتی باشد که او میخواهد.[9] در چنین محیطی همواره ترس و وحشت بر افراد غلبه دارد و از محبت و احساس امنیت خبری نیست.[10] بزرگ شدن محمدرضا در چنین محیطی، با الگوی تربیتی رضاخان، باعث شد که او نیز یک دیکتاتور شود؛ نسبت به زیردست، خشن و بیرحم باشد و نسبت به بالادست، کاملا تمکین نماید.
2. عدم اعتماد به نفس:
یکی دیگر از ویژگیهای رفتاری محمدرضا شاه که نقش عمدهای در سقوط سلطنتش داشت، «نداشتن اعتماد به نفس» بود. پژوهشگرانی نظیر «ماروین زونیس» که به تحقیق در میان احوالات شخصی وی پرداختهاند، معتقدند که محمدرضا شاه به سبب اینکه دوران کودکی و نوجوانی خود را در محیطی زنانه سپری کرد و سپس از دوران جوانی به بعد در کنار پدری دیکتاتور و مستبد قرار گرفت، به لحظ شخصیتی، فردی کاملا مردد و فاقد اعتماد به نفس بار آمده بود. رفتار رضاخان با محمدرضا بهگونهای بود که مدام برای اشتباهاتش او را ملامت میکرده و با خشونت از تکرار اشتباه منعش میساخته است. چنین برخوردی در مقابل اشتباههای کودکانهی محمدرضا او را دچار گیجی و بلاتکلیفی و عدم اعتماد به نفس میکرد، بهگونهای که نمیدانست چه کاری اشتباه و چه کاری درست است.[11] چنین ویژگیای در محمدرضا شاه باعث شده بود او فردی فاقد اراده و قدرت لازم برای تصمیمگیری صحیح در مسائل مهم کشور باشد.
3. خودشیفتگی مزمن:
یکی از امراض روانی شاه خویشتنپرستی و عشق بیاندازه به شخص خود بود. در روانشناسی از این مرض با عنوان «نارسیزیسم» یاد میکنند.[12] شخصی که به این بیماری مبتلا است اگر از شدت بیماری مشرف به مرگ هم باشد، بهمحض اینکه به دروغ به او بگویند که مردم به او عشق میورزند و شیفته و فریفته او هستند، بهبود یافته و از بستر بر میخیزد. محمدرضا در سالهای آخر حکومتش تلاش زیادی کرد تا خود را فرمانروایی دانا و قدرتمند نشان دهد. برگزاری مراسمهای باشکوه متعدد، اظهارات اقتدارطلبانه و متعدد او در زمینهی کلیهی جنبههای زندگی ایرانیان، جملگی اجزایی از ارائهی چنین تصویری بود که او از خود داشت.[13] این توهمات عظمتگرایانه از سوی محمدرضا باعث میشد که اطرافیان وی از ارائهی گزارشهای واقعی مملکت برحذر باشند و با گزارشهای غیرواقعی از اوضاع مملکت، به تملق و چاپلوسی از شخص شاه بپردازند.
4. بیاعتقادی مذهبی:
محمدرضا، تحت تاثیر عواملی نظیر، تربیت خانوادگی و تحصیل در غرب به شدت فردی بیاعتقاد به مذهب شده بود. از این رو، بدون ملاحظه به فرهنگ مذهبی جامعهی ایران، بیمحابا مشروب میخورد و با زنان بیشمار، ارتباط داشت و خانواده و اطرافیانش، غرق در فساد بودند. او تقویم اسلامی را به تاریخ شاهنشاهی تغییر داد و کارهای ضدمذهبی دیگری انجام داد که همه از روحیهی بیاعتقادی و ضدیت او با اسلام، حکایت دارد.
فرح پهلوی در مورد اعتقادات مذهبی محمدرضا شاه میگفت: "شاه، اعتقادات مذهبی نداشتند و بهخصوص در این سالهای آخر حکومتشان، مرتبا مورد مدح و چاپلوسی قرار میگرفتند و بهشدت، بیدین شده بودند و حتی بدشان نمیآمد که توصیهی امیرعباس هویدا را بهکار ببندند [هویدا از شاه خواسته بود تا رسمیت دین اسلام را لغو و به بهاییان اجازهی فعالیت گسترده بدهد]؛ اما از مردم، به شدت میترسیدند و وحشت داشتند که مردم علیه ایشان دست به شورش بزنند. بههمین خاطر، از هویدا خواستند تا دولت در خفا، وسیلهی رشد بهاییان را فراهم کند."[14] مشاهدهی چنین روحیهای از شاه، نقش بهسزایی در گسست و جدایی جامعه از سیستم سیاسی داشت.
5. فساد اخلاقی:
یکی از شاخصههای عمدهی رفتاری محمدرضا شاه را باید فساد اخلاقی و هوسرانی او دانست. محمدرضا شاه در فساد اخلاقی، حد و مرزی نمیشناخت و اصول اخلاقی را رعایت نمیکرد. دربار او دائم محل رفت و آمد فواحش خارجی و معشوقههای داخلی بود. گرچه شخصیتهای پیرامونی محمدرضا شاه (مادر،[15] خواهران،[16] وزیر دربار و دوستان او) نقش بهسزایی در زمینهسازی فساد جنسی شاه داشتند؛ اما عامل اصلی شخصیت خود شاه بود. در اثر این فساد اخلاقی هزینههای گزافی را نیز از بیتالمال هزینه میکرد.[17]
ب: ویژگیهای رفتاری دربار:
یکی از عوامل بروز نارضایتی گستردهی مردم از رژیم، ویژگیهای رفتاری ناپسندی بود که در ساختار سیاسی کشور نهادینه شده بود. بروز و ظهور چنین ویژگیهایی از سوی مسئولین حکومتی در صحنهی سیاسی _ اجتماعی کشور، موجبات جدایی هرچه بیشتر حکومت از بدنهی اجتماع را فراهم میکرد.
ذیلا به مظاهری از این ویژگیهای رفتاری که میتوان از آنها با عنوان «فساد رفتاری» یاد کرد، در یکی از نهادهای مهم ساختار حکومت پهلوی یعنی «نهاد دربار» پرداخته خواهد شد.
1. اشرافیت و بیاعتنایی به مردم:
خصلت اشرافیت و اشرافیگری یکی از ویژگیهای عمدهای بود که در ساختار سیاسی کشور بهصورت امری کاملا پسندیده نهادینه شده بود. اشرافیگری بیماری عمومی دربار بود. خود شاه بیشتر از همه به این بیماری مبتلا بود. او از خود چنان اسطورهای میساخت که گویی دستگاه آفرینش او را برای رهبری و مدیریت مردم آفریده است. در سایهی خصلت اشرافیت دربار بود که دیگر ویژگیهای رفتاری نظیر «بیاعتنایی» و «تحقیر مردم» بروز پیدا میکرد.
شاه در اثر بیاعتنایی به مردم ایران حاضر نبود حتی در سادهترین کارها به آنها اعتماد کند. بهعنوان نمونه وی در بیماریهای پیش پا افتادهای نظیر دندان درد از پزشکان ایرانی استفاده نمیکرد، بلکه از یک دندانپزشک سوییسی در دربار استفاده میکرد.[18] شاه معتقد بود که اگر آثار تمدنی در مردم ایران دیده میشود از برکت خاندان پهلوی است. او میگفت: «مردم ایران از معدود ملل عقبافتادهی جهان بودند که حتی عادت به شست و شوی دست و صورت خود را نداشتند و این پدرش رضاخان بود که مردم را به شستن دست و صورت و نظافت شخصی عادت داد.»[19] چنین نگاهی به مردم اختصاص به شاه نداشت بلکه دربار عموما چنین نظری نسبت به مردم ایران داشتند و از ابراز آن نیز ابائی نداشتند. بهعنوان نمونه مادر شاه، مردم ایران را مردمی «حسود»[20] و «مذبذب» میدانست که حتی حکومت کردن بر آنها افتخار به حساب نمیآید.[21] و یا اینکه فرح در یک اظهارنظری نسبت به مردم جنوب تهران آنها را «کمتر از حیوان میدانست.»[22]
2. چاپلوسی و تملق:
خصلت دیگری که بر حوزهی رفتاری دربار سایه انداخته بود و سقوط رژیم را شدت بیشتری میبخشید چاپلوسی و تملق بود. گاهی وقتها چاپلوسی در دربار چنان شدت میگرفت که هر کدام از اطرافیان سعی میکرد از رقیب خود سبقت بگیرد. چاپلوسی چنان تبدیل به یک ارزش شده بود که گاه از شخص شاه میگذشت و نسبت به نزدیکان شاه، ملکه، ملکه مادر، بچهها و حتی سگ شاه هم میرسید. فرهنگ چاپلوسی حلقهای از تملقگویانی را تربیت میکرد که تنها مطالب مورد پسند را طرح میکردند نه واقعیتها را.
3. فساد اخلاقی دربار:
فساد اخلاقی یکی از خصوصیتهای رفتاری دربار بود که علیرغم ضدیت کامل با فرهنگ عمومی جامعه، به صورت آزاد در عرصهی جامعه از سوی دربار به نمایش گذاشته میشد و حد و مرزی نمیشناخت.[23] رفتار جنونآمیز درباریان، مادر، خواهران و زن شاه در حوزهی فساد اخلاقی صفحات زیادی از تاریخ دورهی پهلوی را به خود اختصاص داده است.
جمعبندی و نتیجهگیری
محمدرضا شاه که در سالهای آخر با اعتراضات گستردهای از سوی مردم مواجه بود، از مکانیزمهای مختلفی همچون «نخستوزیرهای متعدد»، «گزینههای نظامی» و... استفاده نمود که در عمل هیچ یک از این تکنیکهای سیاسی در آرام کردن مردم موفق نبودند. به همین جهت ناظران سیاسی به این جمعبندی رسیدند که با حضور شاه در ا یران، اوضاع آرام نمیگیرد و شاه باید از مملکت (ولو بهطور موقتی) برود.[24] بدین جهت شاه از کشور خارج شد تا زمانیکه اوضاع آرام شد به ایران برگردد. در راستای پاسخ به علت سقوط و فرار شاه، به ویژگیهای رفتاری شاه و دربار اشاره شد و بیان شد که مجموع این ویژگیها نقش تعیینکنندهای در جدایی و گسست هرچه بیشتر دولت از مردم داشت. گسستی که نهایتا منجر به سقوط و فرار شاه شد.
[1]. مدنی، جلالالدین؛ تاریخ سیاسی معاصر ایران، قم، انتشارات اسلامی (وابسته به جامعهی مدرسین حوزهی علمیهی قم)، 1387، ج 2، چ پانزدهم، صص 427-429.
[2] . نجاتی، غلامرضا، تاریخ سیاسی بست و پنج ساله ایران (از کودتا تا انقلاب)، تهران، موسسهی خدمات فرهنگی رسا، 1373،ج2 ، چ چهارم، ص 48.
[3] . همان، ص 53.
[4] . همان، ص 82.
[5] . مدنی، جلالالدین؛ پیشین، ص 350.
[6] موحد، ا.هـ؛ دو سال آخر رفرم تا.... انقلاب بضمیمه انقلاب و امریکا، تهران، انتشارات امیرکبیر، 1363، چاپ اول، ص 233.
[7] . نجاتی، غلامرضا؛ پیشین، صص 231-235.
[8] . همان، صص 313-314.
[9] . طاهری، ابوالقاسم؛ اصول علم سیاست (رشتهی علوم اجتماعی)، تهران، انتشارات دانشگاه پیام نور، 1386، چ هفدهم، ص 118.
[10] . شریعتمداری، علی؛ روانشناسی تربیتی, اصفهان، انتشارات مشعل، 1364، چ اول، ص216.
[11] . فراهانی، حسن؛ روانشناسی شخصیت شاه، (گردآوری شده در مجموعه مقالات نخستین همایش بررسی علل فروپاشی سلطنت پهلوی)، تهران، موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1384، چ اول، ص 691.
[12] . همان، ص 697.
[13] . همان، ص 701.
[14]. همان، ص 691.
[16]. علم، امیراسدالله؛ گفتوگوهای من با شاه (خاطرات محرمانه امیراسدالله علم)، تهران، طرح نو، 1371، ج2، چ اول، ص 683. (علم میگوید شمس و اشرف که از نقطه ضعف شاه آگاهی داشتند دختران زیبا را به او معرفی میکردند و به کاخ میآوردند.)
[17]. فردوست، حسین؛ ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، خاطرات ارتشبد سابق حسین فردوست، تهران، انتشارات اطلاعات، 1370، ج1، ص 209.
[18] . علم، امیراسدالله؛ پیشین، ص 108
[19] . دیبا، فریده؛ دخترم فرح، ترجمهی الهه رئیس فیروز، تهران، نشر به آفرین، چ اول، ص 338.
[20] .پهلوی، تاجالملوک؛ پیشین، ص 392.
[21] . همان، ص 332.
[22] . شهبازی، علی؛ محافظ شاه (خاطرات علی شهبازی)، تهران، اهل قلم، 1377، چ اول، ص 234.
[23] . مدنی، جلال الدین؛ پیشین، ص 157.
[24] . نجاتی، غلامرضا؛ پیشین، ص 312.
[ شنبه 94/10/26 ] [ 11:35 عصر ] [ دانشجوی ریاضی ]
[ نظرات () ]
![]() خدایا شکرت! برای داده و نداده ات. خدایا ممنونم! برای تمام چیزهایی که نمیدانم…
فرض کنید در حالیکه شما پشت فرمان اتومبیلتان نشستهاید و برای رسیدن به جایی عجله دارید، در همان حال اتومبیلتان پنچر میشود! و شما هم قبلا هیچوقت پنچرگیری نکرده و بلد نباشید. چکار میکنید؟ به عالم و آدم و شانستان لعنت میفرستید؟ که «گندش بزنن! الآن وقت پنچر شدن بود آخه!». حالا فرض کنید قصد ازدواج با آقا (یا خانومی) را داشته باشید. خواستگاری و بعله برون و حنا بندون و… خلاصه از این دست مراسم، همه چیز پشت هم و بی نقص انجام شده و حالا شب عروسیتان باشد. معمولا به چه چیزی فکر میکنید؟ لباس عروس؟ آرایش عروس؟ یا تزئین اتومبیل عروس و انواع و اقسام غذاهای شب عروسی؟ فرض کنید با آقای مورد نظرتان ازدواج کردید و همه چیز در امن و امان و آرامش باشد. یک روز صبح، که ممکن است صبحِ فردای شبِ عروسیتان باشد، یک ماه بعد، یک سال، یا شاید هم سی سال بعد، صبح از خانه خارج میشوید و در یک تصادف اتومبیل با شما، ناگهان نصف صورتتان صاف میشود! یا به مشکل و نقص عضو دچار میشوید، فلج کامل و نشستن مادامالعمر روی ویلچر. حالا آنوقت (که امیدوارم هیچگاه برای شما پیش نیاید) بیش از همیشه به پشتیبانی همسرتان محتاج خواهید بود. اگر به طریقی، پیش از ازدواج بدانید، این اتفاق برای شما به طور محتوم رقم خواهد خورد، و از یک روز تا سی سال بعد از ازدواجتان، تصادف وحشتناکی خواهید داشت و همسر آیندهتان شما را به خاطر نقص زیبایی یا جسمانیتان تنها خواهد گذاشت، چه میکنید؟ چقدر دوست داشتید به گذشته برگردید و تمامِ لحظههای خوبتان را از او پس بگیرید؟ احتمالا، برای شما هم همینطور است، که اگر به شما بگویند در آینده کسی در زندگیتان خواهد بود، که به دنبال حادثهای و نقص در ظاهر و بدن فعلیتان، شما را تنها میگذارد، شاید ترجیح بدهید همین الآن آن تصادف رخ دهد و به آن حادثه و نقص دچار شوید، تا اینطور، آن شخص هرگز واردِ زندگیتان نشود و به آن وصلتِ وصلهی ناجور دچار نشوید! آنوقت، در عین معلولیت ظاهری، شخصی که در کنارتان بیاید و بماند، شما را بیشک تنها برای خودتان خواسته است. و خیالتان راحت است که با همان معلولیت جسمی، از عروسکهای زیبای معلولِ فکری، خوشبختتر خواهید بود. میبینید که گاهی حادثهای دلخراش رخ میدهد، که حادثهای هولناکتر رخ ندهد. اینها را گفتم، که بگویم پنچر شدن نعمت است. که بگویم که اگر در زندگی پنچر شدید، به زمین و زمان بد نگویید و به جای آن، کائنات را شکرگزار باشید! بلند شوید و خودتان را خودتان پنچرگیری کنید! اگر شما به سراغ سختیها نروید، دیر یا زود سختی به سراغ شما خواهد آمد. چه سعادتی که سختیها در پیچ و خمِ زندگی درس بیاموزند، تا اینکه در بزنگاه حادثه، گریبان بگیرند. هر کسی میخواهی باش! دختر شاه پریان هم که باشی، به وقتش دردی بزرگتر از دردِ دختر پینهدوز، گریبانت را خواهد گرفت. اینها را گفتم، که بگویم پسری را که همه چیز تمام است، همه دوست دارند! اصلا نیازی به دوست داشتنِ شخصِ شما نیست. اصلا فرصت و شانسی برای دوست داشتنش نخواهی داشت. و پسری که همه چیز تمام است، دختری همه چیز تمام را میطلبد. تو خودت را همه چیز تمام میدانی، که همه چیز تمام میخواهی؟! همینطور، دختری را که همه چیز تمام است، همه دوست دارند! اگر میتوانی همین را همینگونه که هست، دوست بدار! بهترین از این را که همه میتوانند! اینها را گفتم، که بگویم هر قدر پولِ کسی بیشتر باشد، چشمهایی که در طمع ثروت اویند، بیشترند. و هر چه کسی زیباتر باشد، چشمهایی که لذت وار جسمش را مینگرند، پر شمار تر. گیریم که شما ضد ضربه باشی و خدشه ناپذیر و حوادث هم فقط برای آدمهایی که در صفحه حوادث میخوانی رخ میدهند. با این حال، پیر هم نخواهی شد؟! از میان تمامِ چیزهایی که میدانم، زیبایی ظاهر ناماندگار ترین چیزیست که سراغ دارم. عمرِ زیبایی، حتی از عمرِ مال و منال هم کمتر است، که بعد از مرگ، ثروت باقی میماند و ظاهر نه. دستنوشتههای من زیبا خواهند ماند و او دیگر نه. بد نگو از بر روی ویلچر نشستن ات، خیلی از این “آدمهایی” که فکر میکنی دو پا دارند، هر روز به اکراه و اجبار قدم به سمتِ خانه بر میدارند و آرزو میکنند که هیچگاه نرسند. آدمهایِ دوپایی که با پای خودشان به قتلگاه عاطفه و احساس رفتند… بد نگو از دستهای نداشته ات، که بسیارند “آدمهایی” که سالهاست دستهایشان در حسرتِ لمسی بیشهوت، خشکیده است. آدمهایی که دستهاشان را آلوده به عهدی با عهدشکنان ساختهاند و آرزو میکنند هرگز دستی نمیداشتند که گرفته میشد… بد نگو از چشمهای نداشتهات، که معمولا چشمِ آدمها در دیدنِ آنچه واقعا ارزش دیدن دارد، کور است. و چه بسیار نابینایانی که با دو چشمِ سر، زیباییِ چشمها را دیدند و مهربانیِ آن را ندیدند. زیباییِ لبخند و بوسهای را دیدند و معصومیت آن را ندیدند. دلگیر مباش، که به چشمِ آدمها، چشمهایی نگران و خسته، دو چشمی ترسناکند. اصلا، چشم میخواهی برای چه؟ زشتی و حماقتِ آدمها، به خدا دیدن ندارد… با همان دو چشمی که ببینی، با همانها خواهی گریست. با تمامِ نداشتههایت، هنوز میتوانی 900 مورد از 1000 کاری را که دیگران انجام میدهند، انجام دهی. در واقع، بهترینهایش را! نیمهی پر را بنگر! و از انجام کارهایی که میتوانی انجام دهی، لذت ببر. باور کن، خوشبخت خواهی بود، در کنارِ کسی که تو را تنها به خاطر تو میخواهد. یا اصلا چرا خوشبختیِ ما در گرو کسی باشد؟ کسی هم که نبود، اصلا تنها، با خدا خوشبخت باش. نفس نفسهای تو، هدیهی خداست به تو، تو با تاپ تاپهای تپش قلبت، شکر گزارش باش… خدا را شکر کنیم، برای چیزهایی که داده و ما نمیدانیم… برای چیزهایی که گرفت و حکمتش را نمیدانیم… خدایا شکرت ! خدایا ممنونم، برای تمام چیزهایی که نمیدانم…
1- هنوز درگیر کاری نیمه تمام هستم! و متاسفانه وقتم و بیشتر از آن، ذهنم، درگیر مسائلی مانده است. خیلی دوست داشتم به برخی نظرات و نیز ایمیلهای گذشتهی دوستانم جواب میدادم، اما نشد… و من تا آن روز، غمگینم. [ جمعه 94/10/11 ] [ 9:3 عصر ] [ دانشجوی ریاضی ]
[ نظرات () ]
![]() خدایا شکرت! برای داده و نداده ات. خدایا ممنونم! برای تمام چیزهایی که نمیدانم…
فرض کنید در حالیکه شما پشت فرمان اتومبیلتان نشستهاید و برای رسیدن به جایی عجله دارید، در همان حال اتومبیلتان پنچر میشود! و شما هم قبلا هیچوقت پنچرگیری نکرده و بلد نباشید. چکار میکنید؟ به عالم و آدم و شانستان لعنت میفرستید؟ که «گندش بزنن! الآن وقت پنچر شدن بود آخه!». حالا فرض کنید قصد ازدواج با آقا (یا خانومی) را داشته باشید. خواستگاری و بعله برون و حنا بندون و… خلاصه از این دست مراسم، همه چیز پشت هم و بی نقص انجام شده و حالا شب عروسیتان باشد. معمولا به چه چیزی فکر میکنید؟ لباس عروس؟ آرایش عروس؟ یا تزئین اتومبیل عروس و انواع و اقسام غذاهای شب عروسی؟ فرض کنید با آقای مورد نظرتان ازدواج کردید و همه چیز در امن و امان و آرامش باشد. یک روز صبح، که ممکن است صبحِ فردای شبِ عروسیتان باشد، یک ماه بعد، یک سال، یا شاید هم سی سال بعد، صبح از خانه خارج میشوید و در یک تصادف اتومبیل با شما، ناگهان نصف صورتتان صاف میشود! یا به مشکل و نقص عضو دچار میشوید، فلج کامل و نشستن مادامالعمر روی ویلچر. حالا آنوقت (که امیدوارم هیچگاه برای شما پیش نیاید) بیش از همیشه به پشتیبانی همسرتان محتاج خواهید بود. اگر به طریقی، پیش از ازدواج بدانید، این اتفاق برای شما به طور محتوم رقم خواهد خورد، و از یک روز تا سی سال بعد از ازدواجتان، تصادف وحشتناکی خواهید داشت و همسر آیندهتان شما را به خاطر نقص زیبایی یا جسمانیتان تنها خواهد گذاشت، چه میکنید؟ چقدر دوست داشتید به گذشته برگردید و تمامِ لحظههای خوبتان را از او پس بگیرید؟ احتمالا، برای شما هم همینطور است، که اگر به شما بگویند در آینده کسی در زندگیتان خواهد بود، که به دنبال حادثهای و نقص در ظاهر و بدن فعلیتان، شما را تنها میگذارد، شاید ترجیح بدهید همین الآن آن تصادف رخ دهد و به آن حادثه و نقص دچار شوید، تا اینطور، آن شخص هرگز واردِ زندگیتان نشود و به آن وصلتِ وصلهی ناجور دچار نشوید! آنوقت، در عین معلولیت ظاهری، شخصی که در کنارتان بیاید و بماند، شما را بیشک تنها برای خودتان خواسته است. و خیالتان راحت است که با همان معلولیت جسمی، از عروسکهای زیبای معلولِ فکری، خوشبختتر خواهید بود. میبینید که گاهی حادثهای دلخراش رخ میدهد، که حادثهای هولناکتر رخ ندهد. اینها را گفتم، که بگویم پنچر شدن نعمت است. که بگویم که اگر در زندگی پنچر شدید، به زمین و زمان بد نگویید و به جای آن، کائنات را شکرگزار باشید! بلند شوید و خودتان را خودتان پنچرگیری کنید! اگر شما به سراغ سختیها نروید، دیر یا زود سختی به سراغ شما خواهد آمد. چه سعادتی که سختیها در پیچ و خمِ زندگی درس بیاموزند، تا اینکه در بزنگاه حادثه، گریبان بگیرند. هر کسی میخواهی باش! دختر شاه پریان هم که باشی، به وقتش دردی بزرگتر از دردِ دختر پینهدوز، گریبانت را خواهد گرفت. اینها را گفتم، که بگویم پسری را که همه چیز تمام است، همه دوست دارند! اصلا نیازی به دوست داشتنِ شخصِ شما نیست. اصلا فرصت و شانسی برای دوست داشتنش نخواهی داشت. و پسری که همه چیز تمام است، دختری همه چیز تمام را میطلبد. تو خودت را همه چیز تمام میدانی، که همه چیز تمام میخواهی؟! همینطور، دختری را که همه چیز تمام است، همه دوست دارند! اگر میتوانی همین را همینگونه که هست، دوست بدار! بهترین از این را که همه میتوانند! اینها را گفتم، که بگویم هر قدر پولِ کسی بیشتر باشد، چشمهایی که در طمع ثروت اویند، بیشترند. و هر چه کسی زیباتر باشد، چشمهایی که لذت وار جسمش را مینگرند، پر شمار تر. گیریم که شما ضد ضربه باشی و خدشه ناپذیر و حوادث هم فقط برای آدمهایی که در صفحه حوادث میخوانی رخ میدهند. با این حال، پیر هم نخواهی شد؟! از میان تمامِ چیزهایی که میدانم، زیبایی ظاهر ناماندگار ترین چیزیست که سراغ دارم. عمرِ زیبایی، حتی از عمرِ مال و منال هم کمتر است، که بعد از مرگ، ثروت باقی میماند و ظاهر نه. دستنوشتههای من زیبا خواهند ماند و او دیگر نه. بد نگو از بر روی ویلچر نشستن ات، خیلی از این “آدمهایی” که فکر میکنی دو پا دارند، هر روز به اکراه و اجبار قدم به سمتِ خانه بر میدارند و آرزو میکنند که هیچگاه نرسند. آدمهایِ دوپایی که با پای خودشان به قتلگاه عاطفه و احساس رفتند… بد نگو از دستهای نداشته ات، که بسیارند “آدمهایی” که سالهاست دستهایشان در حسرتِ لمسی بیشهوت، خشکیده است. آدمهایی که دستهاشان را آلوده به عهدی با عهدشکنان ساختهاند و آرزو میکنند هرگز دستی نمیداشتند که گرفته میشد… بد نگو از چشمهای نداشتهات، که معمولا چشمِ آدمها در دیدنِ آنچه واقعا ارزش دیدن دارد، کور است. و چه بسیار نابینایانی که با دو چشمِ سر، زیباییِ چشمها را دیدند و مهربانیِ آن را ندیدند. زیباییِ لبخند و بوسهای را دیدند و معصومیت آن را ندیدند. دلگیر مباش، که به چشمِ آدمها، چشمهایی نگران و خسته، دو چشمی ترسناکند. اصلا، چشم میخواهی برای چه؟ زشتی و حماقتِ آدمها، به خدا دیدن ندارد… با همان دو چشمی که ببینی، با همانها خواهی گریست. با تمامِ نداشتههایت، هنوز میتوانی 900 مورد از 1000 کاری را که دیگران انجام میدهند، انجام دهی. در واقع، بهترینهایش را! نیمهی پر را بنگر! و از انجام کارهایی که میتوانی انجام دهی، لذت ببر. باور کن، خوشبخت خواهی بود، در کنارِ کسی که تو را تنها به خاطر تو میخواهد. یا اصلا چرا خوشبختیِ ما در گرو کسی باشد؟ کسی هم که نبود، اصلا تنها، با خدا خوشبخت باش. نفس نفسهای تو، هدیهی خداست به تو، تو با تاپ تاپهای تپش قلبت، شکر گزارش باش… خدا را شکر کنیم، برای چیزهایی که داده و ما نمیدانیم… برای چیزهایی که گرفت و حکمتش را نمیدانیم… خدایا شکرت ! خدایا ممنونم، برای تمام چیزهایی که نمیدانم…
1- هنوز درگیر کاری نیمه تمام هستم! و متاسفانه وقتم و بیشتر از آن، ذهنم، درگیر مسائلی مانده است. خیلی دوست داشتم به برخی نظرات و نیز ایمیلهای گذشتهی دوستانم جواب میدادم، اما نشد… و من تا آن روز، غمگینم. [ جمعه 94/10/11 ] [ 9:3 عصر ] [ دانشجوی ریاضی ]
[ نظرات () ]
اسم تو نور امـید است و صفای سینه هاست ***** مـــــژده ایـــدل کــه مـهــیــن آیـت یــزدان آمــد *********** صادق که اساس دین ازاو شد معمور ************* عترت آمد از آیینه ام
دو چشمِ آمنه بر روی احمد / گره خورده دلش بر موی احمد
شب است و ماه به آغوش ایل می آید [ جمعه 94/10/4 ] [ 10:16 عصر ] [ دانشجوی ریاضی ]
[ ]
اسم تو نور امـید است و صفای سینه هاست ***** مـــــژده ایـــدل کــه مـهــیــن آیـت یــزدان آمــد *********** صادق که اساس دین ازاو شد معمور ************* عترت آمد از آیینه ام
دو چشمِ آمنه بر روی احمد / گره خورده دلش بر موی احمد
شب است و ماه به آغوش ایل می آید [ جمعه 94/10/4 ] [ 10:16 عصر ] [ دانشجوی ریاضی ]
[ ]
از هجرت تا رحلت پیامبر اکرم (ص) خروج پیامبر (ص) از مکه که از آن به هجرت تعبیر شده ، نقطة عطفی در تاریخ زندگی آن حضرت و نیز تاریخ اسلام است ؛ زیرا از آن پس پیامبر (ص) ، تنها مشرکان را به دوری از بت پرستی و ایمان به خدای یگانه فرا نمیخواند ، بلکه دیگر در رأس حکومتی قرار گرفته بود که میبایست بر مبنای شریعتی آسمانی جامعهای نوین بنا نهد ؛ اما اینکه برخی از نویسندگان برآنند که پیامبر (ص) در مدینه رسالت و دعوت و تبلیغ را رها کرد ، درست نیست و پیامبر (ص) هرگز این نقش را از دست ننهاد . گسیل داشتن کسانی برای تبلیغ اسلام به میان قبایل و ارسال دعوتها به فرمانروایان کشورها مؤید این معنی است. هجرت پیامبر (ص) از مکه به مدینه ، نزد مسلمانان با اهمیت بسیار تلقی شد ، تا بدانجا که مبدا تاریخ ایشان قرار گرفت و این خود نشان دهندة برداشتی است که اعراب از هجرت پیامبر (ص) به عنوان یک مرحلة نوین داشتند . سرانجام پیامبر(ص) در ماه ربیع الاول سال 14 بعثت به یثرب رسید ؛ شهری که از آن پس به نام آن حضرت ، مدینه الرسول یا به اختصار مدینه نام گرفت . آن حضرت نخست در جایی بیرون شهر ، به نام قبا درنگ فرمود و یثربیان به استقبال او شتافتند . پس از چند روزی ، به شهر در آمد و در قطعه زمینی خشک ، مسجدی به دست خود و اصحاب و یارانش بنا کرد که بنیاد مسجد النبی کنونی در مدینة منوره است. روز به روز بر شمار مهاجران افزوده میشود و انصار ـ که اینک به ساکنان پیشین یثرب اطلاق میشد ـ آنان را در منزل خویش جای می دادند . پیامبر (ص) ، نخست میان انصار و مهاجران پیمان برادری برقرار کرد و خود علی بن ابی طالب (ع) را به برادری برگرفت. عده ای اندک نیز بودند که اگرچه به ظاهر ادعای اسلام میکردند ، ولی به دل ایمان نیاورده بودند ، و اینان را « منافقین » می نامیدند . مدتی پس از ورود به مدینه ، پیامبر (ص) با اهالی شهر ، حتی یهودیان پیمانی بست تا حقوق اجتماعی یکدیگر را رعایت کنند. چندی بعد قبلة مسلمانان از بیت المقدس به سوی کعبه تغییر یافت و هویت مستقل برای اسلام تثبیت شد . در سال نخستین هجرت ، مسلمانان با مشرکان مکه برخوردی جدی پیدا نکردند و برخوردها از سال دوم آغاز شد. در واقع بیشتر اوقات پیامبر (ص) در دوران پس از هجرت به حفاظت از جامعة کوچک مسلمانان مدینه و گسترش حوزة نفوذ اسلام گذشت . پیامبر (ص) و مسلمانان نخست میبایست مشرکان را به اسلام می خواندند ، یا خطر هجوم و حملة دائمی ایشان را دفع می کردند . متدینان به ادیان دیگر ، به ویژه یهود ، گویا نخست روابطی دوستانه با پیامبر(ص) و مسلمانان داشتند ، یا دست کم چنین وانمود میکردند ، ولی اندکی بعد از در دشمنی و ستیز در آمدند و گاه حتی با دشمنان پیامبر (ص) دست یاری دادند . به هر حال ، در تحلیل رفتار پیامبر (ص) و مسلمانان با آنان ، باید مواضع ایشان را در قبال مشکلات و خطراتی که جامعة مسلمانان را تهدید میکرد ، در نظر آورد و تقابلی که احیاناً در این میان دیده میشود ، به هیچ روی نباید به نزاعهای مذهبی و جز آن تعبیر شود ؛ چه ، آیات فراوانی در قرآن کریم و هم بسیاری رفتارهای پیامبر (ص) ، حاکی از احترام نسبت به متدینان واقعی به ادیان آسمانی ، و نشان دهندة یکی بودن اساس آنهاست . در سال 2 ق ، مهمترین برخورد نظامی مسلمانان و مشرکان مکه پیش آمد : در نبردی که به بدر مشهور شد ، با آنکه عدة مسلمانان کمتر از مکیان بود ، توانستند پیروزی را از آن خود کنند و از مشرکان بسیاری کشته و اسیر شدند و دیگران نیز گریختند. پیروزی در بدر ، به مسلمانان روحیه بخشید ، اما در مکه همگی داغدار و خشمگین از شکست ، و در اندیشة انتقام بودند . از آن سوی نخستین درگیری مسلمانان با یهودیان بنیقینقاع که در بیرون مدینه سکنی داشتند ، اندکی پس از بدر پدید آمد و یهودیان ناچار عقب نشستند و آن ناحیه را به مسلمانان دادند. در سال 3 ق ، قریشیان از قبایل متحد خود بر ضد مسلمانان یاری خواستند و با لشکری مجهز به فرماندهی ابوسفیان ، به سوی مدینه به راه افتادند. پیامبر (ص) نخست قصد داشت در مدینه بماند ، ولی سرانجام بر آن شد تا برای مقابله با لشکر مکه از شهر بیرون رود . در جایی نزدیک کوه احد ، دو لشکر با یکدیگر رو به رو شدند و با اینکه نخست پیروزی با مسلمانان بود ، ولی با ترفندی که خالد بن ولید به کاربرد و با استفاده از غفلت گروهی از مسلمانان ، مشرکان از پشت هجوم بردند و به کشتار آنان پرداختند . در این جنگ حمزه عموی پیامبر ( ص) به شهادت رسید ، پیامبر (ص) خود زخم برداشت و شایعة کشته شدن او نیز موجب تضعیف روحیة مسلمانان شد . مسلمانان غمگین به مدینه بازگشتند و آیات قرآن که در این واقعه نازل شد ، در بر دارندة تسلیت بر مسلمانان است. در سال 4 ق چند درگیری پراکنده با قبایل اطراف مدینه پیش آمد که دیانت جدید را به سود خود نمیدیدند و ممکن بود با یکدیگر متحد شده ، به مدینه هجوم آوردند . دو حادثة رجیع و بئر معونه که طی آن مبلغان مسلمان توسط جنگجویان قبایل متحد کشته شدند ، نشان از همین اتحاد ، و نیز تلاش پیامبر (ص) برای گسترش اسلام در مدینه دارد. در این سال یکی از مهمترین درگیریهای پیامبر (ص) با قومی از یهود مدینه به نام بنی نضیر پیش آمد که پیامبر (ص) با ایشان به مذاکره پرداخت و یهودیان قصد جان او را کردند ، اما سرانجام ناچار شدند از آن منطقه کوچ کنند. در سال بعد پیامبر (ص) و مسلمانان به حدود مرزهای شام در جایی به نام دومه الجندل رفتند ؛ وقتی سپاه اسلام به آنجا رسید ، دشمن گریخته بود و پیامبر (ص) و مسلمانان به مدینه بازگشتند. سال 5 ق به پایان نرسیده بود که خطر بسیار بزرگی پیامبر (ص) و مسلمانان را تهدید کرد . قریشیان مکه و یهودیان رانده شدة بنینضیر و دیگر هم پیمانان ایشان بر ضد پیامبر ( ص) متحد شدند و با لشکری گران که شمار سپاهیان آن را تا 10 هزار گفتهاند ، به سوی مدینه به راه افتادند . چون خبر به پیامبر (ص) رسید ، بنا بر روایت مشهوری ، به پیشنهاد سلمان فارسی به حفر خندق در اطراف مدینه امر فرمود . بدین ترتیب ، چون لشکر کفار به مدینه رسید ، با این تدبیر جدید جنگی رو به رو شد و در طول روزهایی که دو لشکر در برابر هم صف آراسته بودند ، تنها درگیریهایی پراکنده رخ داد . سرانجام ، پس از 15 روز ، لشکر کفار بینتیجه بازگشت و مسلمانان به زندگی عادی خود برگشتند. در سال 6 ق ، مسلمانان توانستند قوم بنی مصطلق را که بر ضد پیامبر (ص) در صدد تجمع بودند ، شکست دهند و در همان سال دسته های گوناگون از سپاهیان مسلمان به سوی قبایل اطراف گسیل شدند . بر اثر اهتمام و کوشش پیگیر پیامبر (ص) اینک بسیاری مشکلات از سر راه مسلمانان برداشته شده بود ، زیرا در شمال شبه جزیره ، بسیاری طوایف در برابر پیامبر (ص) سر اطاعت فرود آورده ، یا مسلمان شده بودند و تنها جایی که هنوز خاطر پیامبر (ص) را مشغول می داشت ، مکه بود . در این سال پیامبر( ص) و مسلمانان قصد کردند که برای اجرای مراسم حج به مکه روند و به همین منظور به سوی مکه به راه افتادند . قریشیان بر منع ورود پیامبر (ص) همداستان شدند و کس نزد آن حضرت روانه کردند و او را از قریشیان بیم دادند ، ولی پیامبر (ص) تاکید کرد که قصد جنگ ندارد و حرمت خانة خدا را واجب میداند و حتی فرمود که حاضر است برای مدتی با قریشیان در صلح شود . قریشیان نخست هم رای نبودند ، ولی سرانجام کسی را برای عقد قرار داد صلح نزد پیامبر (ص) فرستادند . بر مبنای این ، میان پیامبر (ص) و قریشیان 10 سال صلح و متارکة جنگ اعلام گردید و شرط شد که پیامبر ( ص) از ورود به مکه تا سال آینده خودداری کند. بنابر روایاتی ، هر چند برخی از مسلمانان نخست این صلح را برنتافتند ، اما سرانجام به اهمیت آن برای گسترش اسلام پی بردند. چون پیامبر (ص) از کار قریشیان بپرداخت ، در سال 7 ق ، تصمیم به دعوت فرمانروایان و پادشاهان ممالک اطراف گرفت . سپس نامه هایی به امپراتور روم شرقی ، نجاشی و نیز امیر غسانیان شام و امیر یمامه فرستاد. هم در این سال پیامبر (ص) بر یهودیان خیبر پیروز شد که پیش از آن چندین بار با دشمنان بر ضد او هم پیمان شده بودند و آن حضرت از جانب ایشان آسوده خاطر نبود ، قلعة خیبر که در نزدیکی مدینه واقع شده بود، به تصرف مسلمانان در آمد و پیامبر (ص) پذیرفت که یهودیان به کار زراعت خویش در آن منطقه ادامه دهند و هر سال از محصول خود بخشی به مسلمانان بپردازند ، پیامبر (ص) به مدینه بازگشت ، اما گسیل داشتن سپاهیان و کاروانها به اطراف و اکناف ادامه داشت. در سال 8 ق ، قریشیان پیمان خود را شکستند و شبانگاه بر طایفهای که با مسلمانان هم پیمان بودند ، هجوم بردند . بدین سبب ، پیامبر (ص) با سپاهی انبوه قصد مکه کرد و شب هنگام بیرون مکه اردو زد . ابوسفیان ، بزرگ مشرکان به شفاعت عباس عموی پیامبر (ص) ، نزد آن حضرت آمد و اظهار اسلام کرد و پیامبر (ص) خانة او را جایگاه امن قرار داد. لشکر اسلام بیمقاومتی وارد مکه شد و پیامبر(ص) بلافاصله فرمان عفو عمومی صادر کرد و خود به درون کعبه شد و خانه را از بتان پاک فرمود . آنگاه بر بلندی صفا نشست و همگی مردم با او دست بیعت دادند. هنوز 15 روز از اقامت پیامبر (ص) در مکه نگذشته بود که برخی از طوایف پرشمار و مسلمان ناشدة جزیره العرب بر ضد آن حضرت متحد شدند . پیامبر (ص) با لشکری انبوه از مسلمانان از مکه بیرون آمد و چون به جایی به نام حنین رسید ، دشمنان که در درههای اطراف کمین کرده بودند ، به تیراندازی پرداختند . شدت تیرباران چنان بود که سپاه اسلام روی به عقب نهاد ، گروهی اندک بر جای ماندند ، ولی سرانجام گریختگان نیز بازگشتند و بر سپاه دشمن هجوم بردند و ایشان را بشکستند. در تابستان سال 9 ق ، به پیامبر (ص) خبر رسید که رومیان لشکری ساخته اند و قصد حمله به مدینه دارند . پیامبر (ص) و مسلمانان به مقابله رفتند تا به تبوک رسیدند ، ولی جنگی رخ نداد و پیامبر (ص) پس از عقد پیمانهایی با قبایل آن حدود به مدینه بازگشت. پس از این ماجرا که به غزوة تبوک شهرت یافت ، اسلام در همه جای جزیره العرب روی به گسترش نهاد . از این پس همواره هیاتهای نمایندگی قبایل گوناگون به مدینه میآمدند و به اسلام میگرویدند . عملاً همة سال 10 ق را که « سنه الوفود » خوانده شد ، پیامبر (ص) در مدینه بود و فرستادگان قبایل را میپذیرفت . هم در این سال پیامبر (ص) با مسیحیان نجران پیمان بست ، به حج رفت و در بازگشت در جایی به نام غدیر خم ، علی بن ابی طالب (ع) را « مولا» ی مسلمانان پس از خود اعلام کرد. در اوایل سال 11 ق ، بیماری و رحلت پیامبر (ص) پیش آمد . چون بیماری پیامبر (ص) سخت شد ، به منبر رفت و مسلمانان را به مهربانی با یکدیگر سفارش فرمود و گفت اگر کسی را حقی بر گردن من است بستاند ، یا حلال کند و اگر کسی را آزردهام اینک برای تلافی آمادهام. وفات پیامبر (ص) در 28 صفر سال 11 ق ، یا به روایتی در 12 ربیع الاول همان سال در 63 سالگی روی داد . در آن وقت از فرزندان او جز حضرت فاطمه ( ع) کسی زنده نبود . دیگر فرزندانش ،از جمله ابراهیم که یکی دو سال پیش از وفات پیامبر(ص) به دنیا آمد ، همگی در گذشته بودند. پیکر مطهر پیامبر(ص) را حضرت علی (ع) به یاری چند تن دیگر از خاندان او غسل داد و کفن کرد و در خانهاش ـ که اینک داخل در مسجد مدینه است ـ به خاک سپردند . در وصف رفتار و صفات پیامبر (ص) گفتهاند که اغلب خاموش بود و جز در حد نیاز سخن نمیگفت . هرگز تمام دهان را نمیگشود ، بیشتر تبسم داشت و هیچ گاه به صدای بلند نمیخندید ، چون به سوی کسی می خواست روی کند ، با تمام تن خویش بر میگشت . به پاکیزگی و خوشبویی بسیار علاقهمند بود ، چندانکه چون از جایی گذر میکرد ، رهگذران پس از او ، از اثر بوی خوش ، حضورش را در مییافتند . در کمال سادگی میزیست ، بر زمین مینشست و بر زمین خوراک میخورد و هرگز تکبر نداشت . هیچ گاه تا حد سیری غذا نمیخورد و در بسیاری موارد ، به ویژه آنگاه که تازه به مدینه در آمده بود ، گرسنگی را پذیرا بود . با اینهمه ، چون راهبان نمیزیست و خود میفرمود که از نعمتهای دنیا به حد ، بهره گرفته ، هم روزه داشته ، و هم عبادت کرده است . رفتار او با مسلمانان و حتی با متدینان به دیگر ادیان، روشی مبنتی بر شفقت و بزرگواری و گذشت و مهربانی بود . سیرت و زندگی او چنان مطبوع دل مسلمانان بود که تا جزئیترین گوشه های آن را سینه به سینه نقل می کردند و آن را امروز هم سرمشق زندگی و دین خود قرار میدهند . پیام بنیادی اسلام ، بازگشت به هدف مشترک پیامبران ، یعنی توحید و یکتا پرستی بود ؛ باوری که ایمان بدان در آموزهای مشهور از پیامبر اکرم ( ص) مایة رستگاری انسان دانسته شده است : قولوا لا اله الا الله تفلحوا. در چنین تفکری ، همراه با اقامة « قسط» که یکی از اهداف اصلی پیامبران الهی است ( نک : حدید 57/25 ) ، همة امتیازات بشری همچون رنگ و نژاد و زبان و جز آن تنها دستمایهای برای شناخت مردمان از یکدیگر دانسته شده ، و آنچه ملاک و میزان برتری دانسته شده ، فقط « تقوا» است ( نک : حجرات / 49 / 13) . پیامبر اسلام (ص) برای تحقق این جنبه از رسالت خویش ، در شهری کوچک حکومتی مبتنی بر اصل توحید و قسط بنا نهاد و اقوام ناسازگار حجاز و تهامه را به سوی اتحاد و تشکیل « امت واحده » رهنمون شد ( نک : انبیاء / 21 / 92 ) که به منزلة بازگشتی به این پیشینة قرآنی بود که همگی مردمان نخست امتی یکپارچه بوده اند و پیامبران همواره کوشیده اند تا یگانگی امت را باز گردانند و قوام بخشند ( بقره / 2/ 213 ) . پیام رسالت آن حضرت ، هر چند که نخست میبایست انذار خود را از قوم و بوم خود آغاز میکرد ( نک : انعام /6/ 92 ) ، از آغاز پیامی جهان شمول بود ( یوسف / 12/ 104 ) . در برخورد با آداب و رسوم مردمان عرب ، اگر چه قرآن در مقام ستیز با مظاهر ناپسند آن بر آمده، و مثلاً حمیت اعراب پیش از اسلام را « حمیه الجاهلیه » خوانده است ( نک : فتح / 48 / 26 ) ، اما در برخورد با رسوم پسندیده و گاه مبتنی بر تعالیم آسمانی ، نقش اسلام جهت بخشی توحیدی و تصحیح انحرافها بود . [ جمعه 94/10/4 ] [ 9:28 عصر ] [ دانشجوی ریاضی ]
[ نظرات () ]
از هجرت تا رحلت پیامبر اکرم (ص) خروج پیامبر (ص) از مکه که از آن به هجرت تعبیر شده ، نقطة عطفی در تاریخ زندگی آن حضرت و نیز تاریخ اسلام است ؛ زیرا از آن پس پیامبر (ص) ، تنها مشرکان را به دوری از بت پرستی و ایمان به خدای یگانه فرا نمیخواند ، بلکه دیگر در رأس حکومتی قرار گرفته بود که میبایست بر مبنای شریعتی آسمانی جامعهای نوین بنا نهد ؛ اما اینکه برخی از نویسندگان برآنند که پیامبر (ص) در مدینه رسالت و دعوت و تبلیغ را رها کرد ، درست نیست و پیامبر (ص) هرگز این نقش را از دست ننهاد . گسیل داشتن کسانی برای تبلیغ اسلام به میان قبایل و ارسال دعوتها به فرمانروایان کشورها مؤید این معنی است. هجرت پیامبر (ص) از مکه به مدینه ، نزد مسلمانان با اهمیت بسیار تلقی شد ، تا بدانجا که مبدا تاریخ ایشان قرار گرفت و این خود نشان دهندة برداشتی است که اعراب از هجرت پیامبر (ص) به عنوان یک مرحلة نوین داشتند . سرانجام پیامبر(ص) در ماه ربیع الاول سال 14 بعثت به یثرب رسید ؛ شهری که از آن پس به نام آن حضرت ، مدینه الرسول یا به اختصار مدینه نام گرفت . آن حضرت نخست در جایی بیرون شهر ، به نام قبا درنگ فرمود و یثربیان به استقبال او شتافتند . پس از چند روزی ، به شهر در آمد و در قطعه زمینی خشک ، مسجدی به دست خود و اصحاب و یارانش بنا کرد که بنیاد مسجد النبی کنونی در مدینة منوره است. روز به روز بر شمار مهاجران افزوده میشود و انصار ـ که اینک به ساکنان پیشین یثرب اطلاق میشد ـ آنان را در منزل خویش جای می دادند . پیامبر (ص) ، نخست میان انصار و مهاجران پیمان برادری برقرار کرد و خود علی بن ابی طالب (ع) را به برادری برگرفت. عده ای اندک نیز بودند که اگرچه به ظاهر ادعای اسلام میکردند ، ولی به دل ایمان نیاورده بودند ، و اینان را « منافقین » می نامیدند . مدتی پس از ورود به مدینه ، پیامبر (ص) با اهالی شهر ، حتی یهودیان پیمانی بست تا حقوق اجتماعی یکدیگر را رعایت کنند. چندی بعد قبلة مسلمانان از بیت المقدس به سوی کعبه تغییر یافت و هویت مستقل برای اسلام تثبیت شد . در سال نخستین هجرت ، مسلمانان با مشرکان مکه برخوردی جدی پیدا نکردند و برخوردها از سال دوم آغاز شد. در واقع بیشتر اوقات پیامبر (ص) در دوران پس از هجرت به حفاظت از جامعة کوچک مسلمانان مدینه و گسترش حوزة نفوذ اسلام گذشت . پیامبر (ص) و مسلمانان نخست میبایست مشرکان را به اسلام می خواندند ، یا خطر هجوم و حملة دائمی ایشان را دفع می کردند . متدینان به ادیان دیگر ، به ویژه یهود ، گویا نخست روابطی دوستانه با پیامبر(ص) و مسلمانان داشتند ، یا دست کم چنین وانمود میکردند ، ولی اندکی بعد از در دشمنی و ستیز در آمدند و گاه حتی با دشمنان پیامبر (ص) دست یاری دادند . به هر حال ، در تحلیل رفتار پیامبر (ص) و مسلمانان با آنان ، باید مواضع ایشان را در قبال مشکلات و خطراتی که جامعة مسلمانان را تهدید میکرد ، در نظر آورد و تقابلی که احیاناً در این میان دیده میشود ، به هیچ روی نباید به نزاعهای مذهبی و جز آن تعبیر شود ؛ چه ، آیات فراوانی در قرآن کریم و هم بسیاری رفتارهای پیامبر (ص) ، حاکی از احترام نسبت به متدینان واقعی به ادیان آسمانی ، و نشان دهندة یکی بودن اساس آنهاست . در سال 2 ق ، مهمترین برخورد نظامی مسلمانان و مشرکان مکه پیش آمد : در نبردی که به بدر مشهور شد ، با آنکه عدة مسلمانان کمتر از مکیان بود ، توانستند پیروزی را از آن خود کنند و از مشرکان بسیاری کشته و اسیر شدند و دیگران نیز گریختند. پیروزی در بدر ، به مسلمانان روحیه بخشید ، اما در مکه همگی داغدار و خشمگین از شکست ، و در اندیشة انتقام بودند . از آن سوی نخستین درگیری مسلمانان با یهودیان بنیقینقاع که در بیرون مدینه سکنی داشتند ، اندکی پس از بدر پدید آمد و یهودیان ناچار عقب نشستند و آن ناحیه را به مسلمانان دادند. در سال 3 ق ، قریشیان از قبایل متحد خود بر ضد مسلمانان یاری خواستند و با لشکری مجهز به فرماندهی ابوسفیان ، به سوی مدینه به راه افتادند. پیامبر (ص) نخست قصد داشت در مدینه بماند ، ولی سرانجام بر آن شد تا برای مقابله با لشکر مکه از شهر بیرون رود . در جایی نزدیک کوه احد ، دو لشکر با یکدیگر رو به رو شدند و با اینکه نخست پیروزی با مسلمانان بود ، ولی با ترفندی که خالد بن ولید به کاربرد و با استفاده از غفلت گروهی از مسلمانان ، مشرکان از پشت هجوم بردند و به کشتار آنان پرداختند . در این جنگ حمزه عموی پیامبر ( ص) به شهادت رسید ، پیامبر (ص) خود زخم برداشت و شایعة کشته شدن او نیز موجب تضعیف روحیة مسلمانان شد . مسلمانان غمگین به مدینه بازگشتند و آیات قرآن که در این واقعه نازل شد ، در بر دارندة تسلیت بر مسلمانان است. در سال 4 ق چند درگیری پراکنده با قبایل اطراف مدینه پیش آمد که دیانت جدید را به سود خود نمیدیدند و ممکن بود با یکدیگر متحد شده ، به مدینه هجوم آوردند . دو حادثة رجیع و بئر معونه که طی آن مبلغان مسلمان توسط جنگجویان قبایل متحد کشته شدند ، نشان از همین اتحاد ، و نیز تلاش پیامبر (ص) برای گسترش اسلام در مدینه دارد. در این سال یکی از مهمترین درگیریهای پیامبر (ص) با قومی از یهود مدینه به نام بنی نضیر پیش آمد که پیامبر (ص) با ایشان به مذاکره پرداخت و یهودیان قصد جان او را کردند ، اما سرانجام ناچار شدند از آن منطقه کوچ کنند. در سال بعد پیامبر (ص) و مسلمانان به حدود مرزهای شام در جایی به نام دومه الجندل رفتند ؛ وقتی سپاه اسلام به آنجا رسید ، دشمن گریخته بود و پیامبر (ص) و مسلمانان به مدینه بازگشتند. سال 5 ق به پایان نرسیده بود که خطر بسیار بزرگی پیامبر (ص) و مسلمانان را تهدید کرد . قریشیان مکه و یهودیان رانده شدة بنینضیر و دیگر هم پیمانان ایشان بر ضد پیامبر ( ص) متحد شدند و با لشکری گران که شمار سپاهیان آن را تا 10 هزار گفتهاند ، به سوی مدینه به راه افتادند . چون خبر به پیامبر (ص) رسید ، بنا بر روایت مشهوری ، به پیشنهاد سلمان فارسی به حفر خندق در اطراف مدینه امر فرمود . بدین ترتیب ، چون لشکر کفار به مدینه رسید ، با این تدبیر جدید جنگی رو به رو شد و در طول روزهایی که دو لشکر در برابر هم صف آراسته بودند ، تنها درگیریهایی پراکنده رخ داد . سرانجام ، پس از 15 روز ، لشکر کفار بینتیجه بازگشت و مسلمانان به زندگی عادی خود برگشتند. در سال 6 ق ، مسلمانان توانستند قوم بنی مصطلق را که بر ضد پیامبر (ص) در صدد تجمع بودند ، شکست دهند و در همان سال دسته های گوناگون از سپاهیان مسلمان به سوی قبایل اطراف گسیل شدند . بر اثر اهتمام و کوشش پیگیر پیامبر (ص) اینک بسیاری مشکلات از سر راه مسلمانان برداشته شده بود ، زیرا در شمال شبه جزیره ، بسیاری طوایف در برابر پیامبر (ص) سر اطاعت فرود آورده ، یا مسلمان شده بودند و تنها جایی که هنوز خاطر پیامبر (ص) را مشغول می داشت ، مکه بود . در این سال پیامبر( ص) و مسلمانان قصد کردند که برای اجرای مراسم حج به مکه روند و به همین منظور به سوی مکه به راه افتادند . قریشیان بر منع ورود پیامبر (ص) همداستان شدند و کس نزد آن حضرت روانه کردند و او را از قریشیان بیم دادند ، ولی پیامبر (ص) تاکید کرد که قصد جنگ ندارد و حرمت خانة خدا را واجب میداند و حتی فرمود که حاضر است برای مدتی با قریشیان در صلح شود . قریشیان نخست هم رای نبودند ، ولی سرانجام کسی را برای عقد قرار داد صلح نزد پیامبر (ص) فرستادند . بر مبنای این ، میان پیامبر (ص) و قریشیان 10 سال صلح و متارکة جنگ اعلام گردید و شرط شد که پیامبر ( ص) از ورود به مکه تا سال آینده خودداری کند. بنابر روایاتی ، هر چند برخی از مسلمانان نخست این صلح را برنتافتند ، اما سرانجام به اهمیت آن برای گسترش اسلام پی بردند. چون پیامبر (ص) از کار قریشیان بپرداخت ، در سال 7 ق ، تصمیم به دعوت فرمانروایان و پادشاهان ممالک اطراف گرفت . سپس نامه هایی به امپراتور روم شرقی ، نجاشی و نیز امیر غسانیان شام و امیر یمامه فرستاد. هم در این سال پیامبر (ص) بر یهودیان خیبر پیروز شد که پیش از آن چندین بار با دشمنان بر ضد او هم پیمان شده بودند و آن حضرت از جانب ایشان آسوده خاطر نبود ، قلعة خیبر که در نزدیکی مدینه واقع شده بود، به تصرف مسلمانان در آمد و پیامبر (ص) پذیرفت که یهودیان به کار زراعت خویش در آن منطقه ادامه دهند و هر سال از محصول خود بخشی به مسلمانان بپردازند ، پیامبر (ص) به مدینه بازگشت ، اما گسیل داشتن سپاهیان و کاروانها به اطراف و اکناف ادامه داشت. در سال 8 ق ، قریشیان پیمان خود را شکستند و شبانگاه بر طایفهای که با مسلمانان هم پیمان بودند ، هجوم بردند . بدین سبب ، پیامبر (ص) با سپاهی انبوه قصد مکه کرد و شب هنگام بیرون مکه اردو زد . ابوسفیان ، بزرگ مشرکان به شفاعت عباس عموی پیامبر (ص) ، نزد آن حضرت آمد و اظهار اسلام کرد و پیامبر (ص) خانة او را جایگاه امن قرار داد. لشکر اسلام بیمقاومتی وارد مکه شد و پیامبر(ص) بلافاصله فرمان عفو عمومی صادر کرد و خود به درون کعبه شد و خانه را از بتان پاک فرمود . آنگاه بر بلندی صفا نشست و همگی مردم با او دست بیعت دادند. هنوز 15 روز از اقامت پیامبر (ص) در مکه نگذشته بود که برخی از طوایف پرشمار و مسلمان ناشدة جزیره العرب بر ضد آن حضرت متحد شدند . پیامبر (ص) با لشکری انبوه از مسلمانان از مکه بیرون آمد و چون به جایی به نام حنین رسید ، دشمنان که در درههای اطراف کمین کرده بودند ، به تیراندازی پرداختند . شدت تیرباران چنان بود که سپاه اسلام روی به عقب نهاد ، گروهی اندک بر جای ماندند ، ولی سرانجام گریختگان نیز بازگشتند و بر سپاه دشمن هجوم بردند و ایشان را بشکستند. در تابستان سال 9 ق ، به پیامبر (ص) خبر رسید که رومیان لشکری ساخته اند و قصد حمله به مدینه دارند . پیامبر (ص) و مسلمانان به مقابله رفتند تا به تبوک رسیدند ، ولی جنگی رخ نداد و پیامبر (ص) پس از عقد پیمانهایی با قبایل آن حدود به مدینه بازگشت. پس از این ماجرا که به غزوة تبوک شهرت یافت ، اسلام در همه جای جزیره العرب روی به گسترش نهاد . از این پس همواره هیاتهای نمایندگی قبایل گوناگون به مدینه میآمدند و به اسلام میگرویدند . عملاً همة سال 10 ق را که « سنه الوفود » خوانده شد ، پیامبر (ص) در مدینه بود و فرستادگان قبایل را میپذیرفت . هم در این سال پیامبر (ص) با مسیحیان نجران پیمان بست ، به حج رفت و در بازگشت در جایی به نام غدیر خم ، علی بن ابی طالب (ع) را « مولا» ی مسلمانان پس از خود اعلام کرد. در اوایل سال 11 ق ، بیماری و رحلت پیامبر (ص) پیش آمد . چون بیماری پیامبر (ص) سخت شد ، به منبر رفت و مسلمانان را به مهربانی با یکدیگر سفارش فرمود و گفت اگر کسی را حقی بر گردن من است بستاند ، یا حلال کند و اگر کسی را آزردهام اینک برای تلافی آمادهام. وفات پیامبر (ص) در 28 صفر سال 11 ق ، یا به روایتی در 12 ربیع الاول همان سال در 63 سالگی روی داد . در آن وقت از فرزندان او جز حضرت فاطمه ( ع) کسی زنده نبود . دیگر فرزندانش ،از جمله ابراهیم که یکی دو سال پیش از وفات پیامبر(ص) به دنیا آمد ، همگی در گذشته بودند. پیکر مطهر پیامبر(ص) را حضرت علی (ع) به یاری چند تن دیگر از خاندان او غسل داد و کفن کرد و در خانهاش ـ که اینک داخل در مسجد مدینه است ـ به خاک سپردند . در وصف رفتار و صفات پیامبر (ص) گفتهاند که اغلب خاموش بود و جز در حد نیاز سخن نمیگفت . هرگز تمام دهان را نمیگشود ، بیشتر تبسم داشت و هیچ گاه به صدای بلند نمیخندید ، چون به سوی کسی می خواست روی کند ، با تمام تن خویش بر میگشت . به پاکیزگی و خوشبویی بسیار علاقهمند بود ، چندانکه چون از جایی گذر میکرد ، رهگذران پس از او ، از اثر بوی خوش ، حضورش را در مییافتند . در کمال سادگی میزیست ، بر زمین مینشست و بر زمین خوراک میخورد و هرگز تکبر نداشت . هیچ گاه تا حد سیری غذا نمیخورد و در بسیاری موارد ، به ویژه آنگاه که تازه به مدینه در آمده بود ، گرسنگی را پذیرا بود . با اینهمه ، چون راهبان نمیزیست و خود میفرمود که از نعمتهای دنیا به حد ، بهره گرفته ، هم روزه داشته ، و هم عبادت کرده است . رفتار او با مسلمانان و حتی با متدینان به دیگر ادیان، روشی مبنتی بر شفقت و بزرگواری و گذشت و مهربانی بود . سیرت و زندگی او چنان مطبوع دل مسلمانان بود که تا جزئیترین گوشه های آن را سینه به سینه نقل می کردند و آن را امروز هم سرمشق زندگی و دین خود قرار میدهند . پیام بنیادی اسلام ، بازگشت به هدف مشترک پیامبران ، یعنی توحید و یکتا پرستی بود ؛ باوری که ایمان بدان در آموزهای مشهور از پیامبر اکرم ( ص) مایة رستگاری انسان دانسته شده است : قولوا لا اله الا الله تفلحوا. در چنین تفکری ، همراه با اقامة « قسط» که یکی از اهداف اصلی پیامبران الهی است ( نک : حدید 57/25 ) ، همة امتیازات بشری همچون رنگ و نژاد و زبان و جز آن تنها دستمایهای برای شناخت مردمان از یکدیگر دانسته شده ، و آنچه ملاک و میزان برتری دانسته شده ، فقط « تقوا» است ( نک : حجرات / 49 / 13) . پیامبر اسلام (ص) برای تحقق این جنبه از رسالت خویش ، در شهری کوچک حکومتی مبتنی بر اصل توحید و قسط بنا نهاد و اقوام ناسازگار حجاز و تهامه را به سوی اتحاد و تشکیل « امت واحده » رهنمون شد ( نک : انبیاء / 21 / 92 ) که به منزلة بازگشتی به این پیشینة قرآنی بود که همگی مردمان نخست امتی یکپارچه بوده اند و پیامبران همواره کوشیده اند تا یگانگی امت را باز گردانند و قوام بخشند ( بقره / 2/ 213 ) . پیام رسالت آن حضرت ، هر چند که نخست میبایست انذار خود را از قوم و بوم خود آغاز میکرد ( نک : انعام /6/ 92 ) ، از آغاز پیامی جهان شمول بود ( یوسف / 12/ 104 ) . در برخورد با آداب و رسوم مردمان عرب ، اگر چه قرآن در مقام ستیز با مظاهر ناپسند آن بر آمده، و مثلاً حمیت اعراب پیش از اسلام را « حمیه الجاهلیه » خوانده است ( نک : فتح / 48 / 26 ) ، اما در برخورد با رسوم پسندیده و گاه مبتنی بر تعالیم آسمانی ، نقش اسلام جهت بخشی توحیدی و تصحیح انحرافها بود . [ جمعه 94/10/4 ] [ 9:28 عصر ] [ دانشجوی ریاضی ]
[ نظرات () ]
|
||
[ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |