نغمه ی عاشقی | ||
بازکن آسمان را برویم ،چشمایت نهایت ندارد چند خورشید باید بسوزم؟خنده های تو قیمت ندارد.
سرنوشت مرا کولیان هم پیش بینی نکردند وگفتند سرنوشت عجیبی است اما ...عشق کاری به قسمت ندارد.
خواستی تا نگویم که این زخم قدمتی دارد اندازه ی عشق.
خواستی تابگویم عزیزم دردهایم حقیقت ندارد .
زخمهای مرا زیرورو کن،نام تو حک شده در وجودم،گونه های توراپاک کردند دست هایم که قوت ندارد.
قلب آیینه ها را نلرزان،رود لبخندها را خنده هایی که هرگز به سیل گریه های تو عادت ندارد.
می رسد مرگ آرام آرام ،پشت پرچین این خواب رنگی کی ؟کجا؟من نمی دانم آخر ناگهان است و ساعت ندارد.
خنده ی تو برایم عزیز است ،چشمهای تو قرمز نباشد گرچه سخت است دور از تو بودن،این زمستان مروت ندارد .
می روم تا بهاری دوتاره ،دستهای مرا پس بگیری،مهربانم ببخش این غزل را،وقت تنگ است و فرصت ندارد...
[ یکشنبه 90/10/11 ] [ 11:18 عصر ] [ دانشجوی ریاضی ]
[ نظرات () ]
|
||
[ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |