نغمه ی عاشقی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

داستان در موردیک کوهنورداست که می خواست ازبلندترین کوهها بالا برود.اوپس از سالها آماده سازی ،ماجراجویی خود را آغازکرد.
ولی از آنجا که فقط افتخار کار را فقط برای خود می دانست ،تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب بلندیهای کوه را تماما در برگرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید.همه چیز سیاه بود اصلادید نداشت وابر روی ماه وستاره ها را پوشانده بود.
همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله کوه،پایش لیز خورد ودر حالی که با سرعت سقوط میکرد،از کوه پرت  شد.

در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید واحساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت،همچنان سقوط میکرد.
ودر آن لحظات ترس عظیم،همه رویدادهای خوب وبد زندگی به یادش می آمداکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.

ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد ،بدنش میان آسمان وزمین معلق بود وفقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه سکون برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد

"خدایا کمکم کن!"
ناگهان صدای پرطنینی که از آمان شنیده می شد جواب داد.

از من چه می خواهی؟

ای خدانجاتم بده!

واقعاباور داری که من می توانم تو رانجات بدهم؟
البته که باور دارم.
اگر باور داری طنابی راکه به کمرت بسته است پاره کن!
یک لحظه سکوت
ومردتصمیم گرفت باتمام نیروبهطناب بچسبد.

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنوردیخ زده رامرده پیداکردند،بدنش از یک طناب آویزان بود وبادستهایش محکم طناب راگرفته بود.واوفقط یک متر با زمین فاصله داشت

وما چقدر به طناب وابسته ایم؟آیاحاضریم آن را رها کنیم؟

در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید هرگز نباید بگویید که او شما را فراموش کرده یا تنها گذاشته است

هرگز فکر نکنید که او مراقب شما نیست

 


[ چهارشنبه 90/10/14 ] [ 2:41 صبح ] [ دانشجوی ریاضی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 71
بازدید دیروز: 24
کل بازدیدها: 840193