نغمه ی عاشقی | ||
داستان در موردیک کوهنورداست که می خواست ازبلندترین کوهها بالا برود.اوپس از سالها آماده سازی ،ماجراجویی خود را آغازکرد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید واحساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت،همچنان سقوط میکرد. ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد ،بدنش میان آسمان وزمین معلق بود وفقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه سکون برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد "خدایا کمکم کن!" از من چه می خواهی؟ ای خدانجاتم بده! واقعاباور داری که من می توانم تو رانجات بدهم؟ گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنوردیخ زده رامرده پیداکردند،بدنش از یک طناب آویزان بود وبادستهایش محکم طناب راگرفته بود.واوفقط یک متر با زمین فاصله داشت وما چقدر به طناب وابسته ایم؟آیاحاضریم آن را رها کنیم؟ در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید هرگز نباید بگویید که او شما را فراموش کرده یا تنها گذاشته است هرگز فکر نکنید که او مراقب شما نیست
[ چهارشنبه 90/10/14 ] [ 2:41 صبح ] [ دانشجوی ریاضی ]
[ نظرات () ]
|
||
[ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |