نغمه ی عاشقی | ||
![]() خدایا شکرت! برای داده و نداده ات. خدایا ممنونم! برای تمام چیزهایی که نمیدانم…
فرض کنید در حالیکه شما پشت فرمان اتومبیلتان نشستهاید و برای رسیدن به جایی عجله دارید، در همان حال اتومبیلتان پنچر میشود! و شما هم قبلا هیچوقت پنچرگیری نکرده و بلد نباشید. چکار میکنید؟ به عالم و آدم و شانستان لعنت میفرستید؟ که «گندش بزنن! الآن وقت پنچر شدن بود آخه!». حالا فرض کنید قصد ازدواج با آقا (یا خانومی) را داشته باشید. خواستگاری و بعله برون و حنا بندون و… خلاصه از این دست مراسم، همه چیز پشت هم و بی نقص انجام شده و حالا شب عروسیتان باشد. معمولا به چه چیزی فکر میکنید؟ لباس عروس؟ آرایش عروس؟ یا تزئین اتومبیل عروس و انواع و اقسام غذاهای شب عروسی؟ فرض کنید با آقای مورد نظرتان ازدواج کردید و همه چیز در امن و امان و آرامش باشد. یک روز صبح، که ممکن است صبحِ فردای شبِ عروسیتان باشد، یک ماه بعد، یک سال، یا شاید هم سی سال بعد، صبح از خانه خارج میشوید و در یک تصادف اتومبیل با شما، ناگهان نصف صورتتان صاف میشود! یا به مشکل و نقص عضو دچار میشوید، فلج کامل و نشستن مادامالعمر روی ویلچر. حالا آنوقت (که امیدوارم هیچگاه برای شما پیش نیاید) بیش از همیشه به پشتیبانی همسرتان محتاج خواهید بود. اگر به طریقی، پیش از ازدواج بدانید، این اتفاق برای شما به طور محتوم رقم خواهد خورد، و از یک روز تا سی سال بعد از ازدواجتان، تصادف وحشتناکی خواهید داشت و همسر آیندهتان شما را به خاطر نقص زیبایی یا جسمانیتان تنها خواهد گذاشت، چه میکنید؟ چقدر دوست داشتید به گذشته برگردید و تمامِ لحظههای خوبتان را از او پس بگیرید؟ احتمالا، برای شما هم همینطور است، که اگر به شما بگویند در آینده کسی در زندگیتان خواهد بود، که به دنبال حادثهای و نقص در ظاهر و بدن فعلیتان، شما را تنها میگذارد، شاید ترجیح بدهید همین الآن آن تصادف رخ دهد و به آن حادثه و نقص دچار شوید، تا اینطور، آن شخص هرگز واردِ زندگیتان نشود و به آن وصلتِ وصلهی ناجور دچار نشوید! آنوقت، در عین معلولیت ظاهری، شخصی که در کنارتان بیاید و بماند، شما را بیشک تنها برای خودتان خواسته است. و خیالتان راحت است که با همان معلولیت جسمی، از عروسکهای زیبای معلولِ فکری، خوشبختتر خواهید بود. میبینید که گاهی حادثهای دلخراش رخ میدهد، که حادثهای هولناکتر رخ ندهد. اینها را گفتم، که بگویم پنچر شدن نعمت است. که بگویم که اگر در زندگی پنچر شدید، به زمین و زمان بد نگویید و به جای آن، کائنات را شکرگزار باشید! بلند شوید و خودتان را خودتان پنچرگیری کنید! اگر شما به سراغ سختیها نروید، دیر یا زود سختی به سراغ شما خواهد آمد. چه سعادتی که سختیها در پیچ و خمِ زندگی درس بیاموزند، تا اینکه در بزنگاه حادثه، گریبان بگیرند. هر کسی میخواهی باش! دختر شاه پریان هم که باشی، به وقتش دردی بزرگتر از دردِ دختر پینهدوز، گریبانت را خواهد گرفت. اینها را گفتم، که بگویم پسری را که همه چیز تمام است، همه دوست دارند! اصلا نیازی به دوست داشتنِ شخصِ شما نیست. اصلا فرصت و شانسی برای دوست داشتنش نخواهی داشت. و پسری که همه چیز تمام است، دختری همه چیز تمام را میطلبد. تو خودت را همه چیز تمام میدانی، که همه چیز تمام میخواهی؟! همینطور، دختری را که همه چیز تمام است، همه دوست دارند! اگر میتوانی همین را همینگونه که هست، دوست بدار! بهترین از این را که همه میتوانند! اینها را گفتم، که بگویم هر قدر پولِ کسی بیشتر باشد، چشمهایی که در طمع ثروت اویند، بیشترند. و هر چه کسی زیباتر باشد، چشمهایی که لذت وار جسمش را مینگرند، پر شمار تر. گیریم که شما ضد ضربه باشی و خدشه ناپذیر و حوادث هم فقط برای آدمهایی که در صفحه حوادث میخوانی رخ میدهند. با این حال، پیر هم نخواهی شد؟! از میان تمامِ چیزهایی که میدانم، زیبایی ظاهر ناماندگار ترین چیزیست که سراغ دارم. عمرِ زیبایی، حتی از عمرِ مال و منال هم کمتر است، که بعد از مرگ، ثروت باقی میماند و ظاهر نه. دستنوشتههای من زیبا خواهند ماند و او دیگر نه. بد نگو از بر روی ویلچر نشستن ات، خیلی از این “آدمهایی” که فکر میکنی دو پا دارند، هر روز به اکراه و اجبار قدم به سمتِ خانه بر میدارند و آرزو میکنند که هیچگاه نرسند. آدمهایِ دوپایی که با پای خودشان به قتلگاه عاطفه و احساس رفتند… بد نگو از دستهای نداشته ات، که بسیارند “آدمهایی” که سالهاست دستهایشان در حسرتِ لمسی بیشهوت، خشکیده است. آدمهایی که دستهاشان را آلوده به عهدی با عهدشکنان ساختهاند و آرزو میکنند هرگز دستی نمیداشتند که گرفته میشد… بد نگو از چشمهای نداشتهات، که معمولا چشمِ آدمها در دیدنِ آنچه واقعا ارزش دیدن دارد، کور است. و چه بسیار نابینایانی که با دو چشمِ سر، زیباییِ چشمها را دیدند و مهربانیِ آن را ندیدند. زیباییِ لبخند و بوسهای را دیدند و معصومیت آن را ندیدند. دلگیر مباش، که به چشمِ آدمها، چشمهایی نگران و خسته، دو چشمی ترسناکند. اصلا، چشم میخواهی برای چه؟ زشتی و حماقتِ آدمها، به خدا دیدن ندارد… با همان دو چشمی که ببینی، با همانها خواهی گریست. با تمامِ نداشتههایت، هنوز میتوانی 900 مورد از 1000 کاری را که دیگران انجام میدهند، انجام دهی. در واقع، بهترینهایش را! نیمهی پر را بنگر! و از انجام کارهایی که میتوانی انجام دهی، لذت ببر. باور کن، خوشبخت خواهی بود، در کنارِ کسی که تو را تنها به خاطر تو میخواهد. یا اصلا چرا خوشبختیِ ما در گرو کسی باشد؟ کسی هم که نبود، اصلا تنها، با خدا خوشبخت باش. نفس نفسهای تو، هدیهی خداست به تو، تو با تاپ تاپهای تپش قلبت، شکر گزارش باش… خدا را شکر کنیم، برای چیزهایی که داده و ما نمیدانیم… برای چیزهایی که گرفت و حکمتش را نمیدانیم… خدایا شکرت ! خدایا ممنونم، برای تمام چیزهایی که نمیدانم…
1- هنوز درگیر کاری نیمه تمام هستم! و متاسفانه وقتم و بیشتر از آن، ذهنم، درگیر مسائلی مانده است. خیلی دوست داشتم به برخی نظرات و نیز ایمیلهای گذشتهی دوستانم جواب میدادم، اما نشد… و من تا آن روز، غمگینم. [ جمعه 94/10/11 ] [ 9:3 عصر ] [ دانشجوی ریاضی ]
[ نظرات () ]
|
||
[ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |