نغمه ی عاشقی
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

دخترک خنده کنان گفت که چیست راز این حلقه زر

راز این حلقه که انگشت مرا

اینچنین تنگ گرفتست به بر

راز این حلقه که در چهره او

اینهمه تابش ورخشندگی است

مرد خندید وگفت:حلقه ی خوشبختیست ،حلقه ی زندگی است ،

همه گفتند مبارک باشد

دخترک گفت:دریغا که مرا باز در معنای آن شک باشد

سالها رفت و شبی زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر

دید در نقش فروزنده ی او

روز هایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته،هدر

زن پریشان شد و نالید که وای

وای ،این حلقه که در چهره ی او باز تابش و رخشندگیست 

حلقه بردگی و بندگی ست

فروغ


[ پنج شنبه 90/10/8 ] [ 11:19 عصر ] [ دانشجوی ریاضی ] [ نظرات () ]

چگونه می توان روزوماه تولد شخصی را حدس زد

به فرد مورد نظر بگویید تک تک مراحل زیررا انجام دهد و سپس عدد بدست آمده را به شما بگوید

a  -ابتدا شماره ماهی را که در آن متولد شده است 5برابر کنید

(فرض کنید روز 21تیر ماه متولد شده است )تیرماه 4است  4*5=20

B  - 7واحد به حاصلضرب اضافه کنید  20+7=27

-Cحاصل جمع را چهار برابر کتید  27*4=108

D-13واحد به نتیجه اضافه کنید108+13=121

E-حاصلجمع را در 5ضرب کنید121*5=605

F-عدد روزی را که درآن متولد شده است به آن اضافه کنید605+21=626

G-عدد 205 را از نتیجه کم کنید626-205=421اکنون عدد به دست آمده دو رقم یکان و دهگان نشان دهنده روز تولد و از رقم صدگان به بعد نشان دهنده ماه تولد اوست              


[ شنبه 90/10/3 ] [ 11:9 عصر ] [ دانشجوی ریاضی ] [ نظرات () ]

اول   از   همه  برایت آرزو میکنم که عاشق شوی  ،  و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،

و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد  ،  و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید اما اگر پیش آمد ،   بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی........

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،     از جمله دوستان بد و ناپایدار ........

برخی نادوست و برخی دوستدار  ........... که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .


[ شنبه 90/10/3 ] [ 9:37 عصر ] [ دانشجوی ریاضی ] [ نظرات () ]

  . باید امشب بروم                                                              

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم.

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود.

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.

هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت


[ پنج شنبه 90/10/1 ] [ 8:26 عصر ] [ دانشجوی ریاضی ] [ نظرات () ]

اول  از  همه  برایت  آرزو  میکنم  که  عاشق  شوی   ،
و  اگر  هستی   ،  کسی  هم  به  تو  عشق  بورزد   ،

و  اگر  اینگونه  نیست   ،  تنهاییت  کوتاه  باشد   ،

و  پس  از  تنهاییت   ،  نفرت  از  کسی  نیابی .

آرزومندم  که  اینگونه  پیش  نیاید  .......

اما  اگر  پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،

از جمله دوستان بد و ناپایدار ........

برخی نادوست و برخی دوستدار ...........

که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .

و چون زندگی بدین گونه است ،

برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......

نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....

تا که زیاده به خود غره نشوی .

و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....

تا در لحظات سخت ،

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .

همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........

چون این کار ساده ای است ،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....

و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی

و امیدوارم اگر جوان هستی ،

خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......

و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،

و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........

چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است

بگذاریم در ما جریان یابد.

امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک

سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....

چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....

به رایگان......

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....

هر چند خرد بوده باشد .....

و با روییدنش همراه شوی ،

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....

و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :

" این مال من است " ،

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !

و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....

و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،

که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نوبیاغازید............

اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ......................

ویکتور هوگو


[ پنج شنبه 90/10/1 ] [ 8:18 عصر ] [ دانشجوی ریاضی ] [ نظرات () ]

زندگی

دو روز مانده به پایان جهان‏،‏ تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.
پریشان شد و آشفته و عصبانی . نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ کشید و جار و جنجال راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پروپای فرشته ها و انسان پیچید‏،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد.
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم ‏ اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.

لا به لای هق هقش گفت: اما با یک روز ... با یک روز چه کار می توان کرد...
خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند‏، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد‏، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن.

او مات و مبهموت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند‏، می ترسید راه برود‏ ، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد ... بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم‏ نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد. بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.
آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و روی اش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود . می تواند بال بزند. می تواند پا روی خوشید بگذارد. می تواند ...
او در آن یک روز، آسمان خراشی بنا نکرد. زمینی را مالک نشد. مقامی را به دست نیاورد اما ...
اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید. کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابر ها را دید و به آنها که او را نمی شناختند‏ سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد‏. لذت برد و سرشار شد و بخشید‏ عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان یک روز زندگی کرد ، اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند ‏ امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!


[ جمعه 90/7/22 ] [ 10:33 صبح ] [ دانشجوی ریاضی ] [ نظرات () ]

بیدلی در همه احوال خدا با او بود...

مردی با خود زمزمه کرد: "خدایا با من حرف بزن"

یک سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید؛

فریاد برآورد: خدایا با من حرف بزن.....

آذرخش در آسمان غرید اما مرد اعتنایی نکرد؛

مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت:پس تو کجایی؟؟؟؟ بگذار تو را ببینم.....

ستاره ای درخشید اما مرد ندید؛

مرد فریاد کشید"خدایا یک معجزه به من نشان بده"......

کودکی متولد شد و اما مرد باز توجهی نکرد؛

مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم....... از تو

خواهش می کنم...

پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد...

 

"بی دلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد"

 


[ جمعه 90/7/22 ] [ 10:31 صبح ] [ دانشجوی ریاضی ] [ نظرات () ]

چسب چوب

با چسب چوب نمی شود دو شیشه را به هم چسباند ،البته ممکن است ممقطعی و موقت این اتفاق بیافتد اما دیر یا زود این دو تکه از هم جدا و دور خواهند شد.

دروغ مثل چسب چوب است  وآدمها مثل شیشه.

هیچ گاه یک زن و شوهر،دو همکار ،دو همسایه یا دو دوست به وسیله دروغ با یکدیگر گره نمی خورند وپیوندشان پایدار نمی ماند ،اگر هم چند روزی باهم جوش خورده و نزدیک شده و با هم باشند بالاخره به جدایی خواهد انجامید.

آنچه آدمها را با یکدیگر جوش می دهد ،صداقت است.


[ دوشنبه 89/12/9 ] [ 11:21 عصر ] [ دانشجوی ریاضی ] [ نظرات () ]

نرم نرمک می‌رسد اینک بهار

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

 

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌ پوشی بکام
باده رنگین نمی ‌بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می ‌باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ


[ دوشنبه 89/12/9 ] [ 9:34 عصر ] [ دانشجوی ریاضی ] [ نظرات () ]

برترى علم بر ثروت   

علم، آدمى را نگه دار است، زیرا به او وسعت دید مى دهد، تا راه را از چاه بشناسد. آدمى با نور علم منافع و مضار، خوب و بد و خیر و شر خود را مى شناسد و سالم مى ماند. امّا ثروت، بارى است بر دوش که باید به نگه دارى آن مشغول و از خود غافل شد.

مال با توزیع کم مى شود و با از بین رفتن، آثارش نیز زائل مى شود، و ثمره اش با خشک شدن درخت آن، پلاسیده شده، نابود مى گردد. امّا علم با نشر و اشاعه نموّ پیدا مى کند و پالایش مى شود و بقا مى یابد.

شناختِ فضیلت علم روشى پسندیده است که به بار خواهد نشست، و ثمراتى را براى متعلم در پى خواهد داشت. این روش، در حیات عالِم، اطاعت او را به دنبال دارد، و بعد از مرگ از او به نیکى یاد خواهد شد.

علم حاکم است و فرمان روا که در هر رابطه اى، ضابطه اى را ارائه مى دهد، و بایدها و نبایدها از آن نشأت مى گیرد.

حضرت با بیان این حکمت و با آموزش مرحله به مرحله، کمیل را آماده مى سازد تا حقیقتى را که جامعه پشت سر انداخته و با آن به خصومت برخاسته، جلو روى خود قرار دهد.

  سرانجام عالِم و سرمایه دار 

در این مرحله على(علیه السلام) از عاقبت عالِم و صاحب مال سخن مى گوید. کسانى که به دنیاگراییده اند و به جمع آن پرداخته اند، همچون کرم ابریشمى هستند که به دور خود مى تند، و همه راه ها را بر روى خود مى بندد. او در حیاتش مرده است، زیرا مردن را انتخاب کرده است، ولى عالِمى که دانش را برگزیده، از آن رو که علم همیشه باقى است، زنده است. کسى که دانش را انتخاب کرده و با آن مأنوس است، حیات ابدى مى یابد، هر چند جسم او از بین رفته باشد، زیرا همیشه یاد و خاطره او در دل ها باقى است.

امروزه ما شاهدیم که چگونه امثال شیخ طوسى و خواجه نصیر و سیّد رضى زنده اند، ولى هرگز از ثروت مندان و قدرت مندان یاد و نامى نیست.

دو قرن على(علیه السلام) را سبّ کردند، و لعن او را بعد از نماز، واجب نمودند، و در محاصره سیاسى و اقتصادى قرارش دادند، ولى اکنون چه کسى زنده است؟ على(علیه السلام) یا دشمنان او؟

راستى این علم کجا است؟ و این عالم ربّانى کیست؟ این عطش کمیل را چه کسى سیراب مى کند؟ کمیل باید به چه شخصى روى آورد؟ و در برابر چه کسى زانوى طلب بر زمین زند؟

همه علوم در دریاى بى کران سینه على(علیه السلام) است. کسى که به راه هاى آسمانى آشناتر از راه هاى زمینى است. این فریاد حضرت امیر(علیه السلام) است:

«ایّها النّاس سلونی قبل ان تفقدونی فلاَنَا بطرق السماء اعلم منّی بطرق الارض»([1]  [13]   )

«اى مردم! قبل از این که مرا از دست بدهید از من سؤال نمایید، چرا که شناخت من به راه هاى آسمانى بیش تر از راه هاى زمین است».

اما چرا این وجود نامحدود، محدود مى شود؟ و این سینه مالامال از حقایق، بسته مى شود؟ چرا غواصان علم و طالبان حقیقت از این دریا آب حیات نمى نوشند؟! آیا حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) نمى خواهد، یا طالبى پیدا نمى شود؟

مگر مى شود حضرت امیر(علیه السلام) نخواهد، در حالى که همه علوم به او داده شده، تا بر هدایت خلق همت گمارد و آن ها را به سبیل نجات راهبرى کند. گیرنده و طالبى نیست که از حضرت مطالبه کند، و اگر دوستدار علم باشد، در حفظ مطالب و نقل آن امین نیست.

 



 


[ دوشنبه 89/11/18 ] [ 11:25 صبح ] [ دانشجوی ریاضی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 81
بازدید دیروز: 24
کل بازدیدها: 840203