نغمه ی عاشقی | ||
خیال ازماشین پیاده شد سوئیچ را به پسرش داد [ چهارشنبه 90/10/21 ] [ 11:24 عصر ] [ دانشجوی ریاضی ]
[ نظرات () ]
چه قدر از من و دل دوری در این خرابه ی تنهایی [ چهارشنبه 90/10/21 ] [ 10:13 عصر ] [ دانشجوی ریاضی ]
[ نظرات () ]
من عاشق بارانم [ سه شنبه 90/10/20 ] [ 9:56 عصر ] [ دانشجوی ریاضی ]
[ نظرات () ]
بخاطر ارادت خاص به حضرت فاطمه ی زهرا گزیده ای از فضایل وفرمایشات روایاتی از آن بانو بزرگ اسلام را در وبلاگم اوردم.انشاالله مورد رضایت شمادوستان واقع شود . حضرت زهرا(س)می فرماید:درحالی که بستر برای خواب گسترانیده بودم پیامبرخدا(ص)وارد شد وفرمود:"ای فاطمه مخواب،مگرآن چهار چیز را بجاآوری.قرآن را ختم کنی پیامبران را شفیع خود در روز جزا قرار دهی .مومنان را از خود خوشنود گردانی و یک حج تمتع و عمره به جای آوری." آخرین دعای حضرت فاطمه (س) حجاب از دیدگاه حضرت فاطمه زهرا(س) امام صادق (ع) فرمودند: التماس دعا [ سه شنبه 90/10/20 ] [ 9:6 عصر ] [ دانشجوی ریاضی ]
[ نظرات () ]
زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست [ دوشنبه 90/10/19 ] [ 10:57 عصر ] [ دانشجوی ریاضی ]
[ نظرات () ]
آداب لباس پوشیدن زیور آلات وجواهر نباید لباس را از نظر بیاندازد وآن را تحت الشعاع قراردهندبلکه باید لباس رازینت بدهند. [ دوشنبه 90/10/19 ] [ 10:37 عصر ] [ دانشجوی ریاضی ]
[ نظرات () ]
روزی مردی عقربی دیدکه درون اب دست وپا می زند.او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد ،اماعقرب او را نیش زد باز سعی کرد تا عقرب را از درون آب بیرون بیاورد ،اما عقرب بار دیگر نیش زد. [ یکشنبه 90/10/18 ] [ 10:14 عصر ] [ دانشجوی ریاضی ]
[ نظرات () ]
عامل انسانیت زمانی که داشتم نوشته ی قبلیمو میدادم دفتریادداشت روی میز کامپیوتر رو باز کردم به تاریخی برخوردم پایینش یه یادداشتی نوشته بودم دقیقا اون تاریخو با جزییاتش یادمه داشتیم فیلمی تماشا می کردیم فیلم با خوندن یادداشتهای نقش اول فیلم شروع شده بود آغاز حرفش اینگونه بود"چه عاملی انسان را انسان کرده؟دوستی داشتم که دنبال این سوال بود !به نظر من انسانیت به دلیل انتخاب هایی است که می کند.مهم نیست که چگونه آغاز می کند ،مهم راهی است که بر می گزیندتاهمه چیز را به خوبی به پایان برساند." [ یکشنبه 90/10/18 ] [ 1:20 صبح ] [ دانشجوی ریاضی ]
[ نظرات () ]
دخترک با ترس جواب سلامشو می داد.نمیدونست باید به او اعتماد کنه یا نه ؟چند روزی بود که به سراغش می اومد وبراش اسباب بازی وخوراکی می آورد.ودخترک را با اشتیاق در آغوش می کشید واشک از چشمانش سرازیر می شد وبه گذشته هاش فکر می کرد.به اون روزهای لعنتی که از شدت فقرمجبور شده بود کودکش رو تنها در گوشه ی خیابان رها کنه.اما نمیدونست چه باید بکنه.او جالاپیداش کرده بود [ یکشنبه 90/10/18 ] [ 12:38 صبح ] [ دانشجوی ریاضی ]
[ نظرات () ]
تلنگر سالها بود که با صاحبش زندگی می کرد ،با خود می گفت:چرا من باید همیشه مطیع این مرد باشم.؟من که از او بزرگترم و "سایه " مدام در این فکر بود که صاحبش را از بین ببرد و آن روز بهترین فرصت بود تا مرد را از بالای کوه پرتاب کند وبالاخره...
[ جمعه 90/10/16 ] [ 11:30 عصر ] [ دانشجوی ریاضی ]
[ نظرات () ]
|
||
[ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |